تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 73

مساهمون:

ص٧٣
اكنون درين كوه چه ميكنند . نيكو باز دانم . چون پيش‌آمد نه چنان‌كه او را بشناسند ، اندكى دور تر بايستاد . شاه سيف الدوله گفت اى درويش از كجا مىآيى ؟ هلال گفت از قيصريه مىآيم . شاه سيف الدوله گفت ربيعاى قيصر در چه كارست ؟ هلال گفت سپاه عظيم گرد كرده است و در طلب ديگر سپاه فرستاده است . شاه سيف الدوله گفت چرا ؟ هلال گفت من چه دانم . من سه روز در قيصريه بيشتر نبودم . من نمىدانم كه چرا لشكر گرد ميكنند . شاه سيف الدوله گفت اكنون عزم كجا دارى ؟ گفت عزم دمشق دارم . عين الحيات گفت اى شهريار اين سخنها بچه وجه ما مىنشيند ! خوردنى طلب داريد كه ما گرسنه‌ايم . شموط گفت اى درويش اگر نعمتى دارى قدرى بما بده كه قوى درخوردست ، ازين زواده‌يى كه درين راه ميخورى . هلال عيار گفت ملاطيه نزديكست و شاه سيف الدوله پادشاه عادل است ، شما چه كسانيد كه سر راه اين درويش غريب را گرفته‌ايد و ازو چيزى توقع داريد ؟ مگر شما دزدانيد و راه‌زنانيد ؟ شموط گفت اى درويشك ، ما را بدزدان و حراميان چه مىماند كه ما را دزد و راه‌زن ميخوانى ؟ هلال گفت اگر دزد نيستيد پس چه كسانيد ؟ شموط گفت ترا با آن چه كارست كه ما چه كسانيم ! هركس كه هستيم هستيم . اگر طعامى دارى بده تا بخوريم و اگر ندارى بسلامت بگذر . هلال گفت هيچ پيش من داريد كه نمىتوانيد استدن ؟ و اگر نيز چيزى دارم نمىدهم . از من به زور مىطلبيد ؟ نمىدهم كه مرا از شما فراغتى است ! شموط عظيم تند شد و گفت اى درويشك بىمعنى ، چرا بىادبانه سخن ميگويى ؟ ما از تو چه برديم و چه خورديم كه ما را دزد و حرامى ميخوانى ؟ ما از تو طعامى ميخواهيم ، اگر دارى بده و اگر ندارى برو ! هلال گفت عجب حاليست ! من هرگز نديده‌ام گدايى بدبوس ! شما ميخواهيد كه گدايى كنيد و چيزى از من بستانيد و هيچ منتش نباشد . من خود نمىدهم . عين الحيات عظيم گرسنه بود ، گفت اى شاه ، شموط با اين درويش بد سخن