تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 810

مساهمون:

ص٨١٠
وقتست كه مملكت از ما بستانند » .

جمع آمدن :

جمع شدن ، گرد آمدن « فيروز شاه با جمله مبارزان در مجلس ملك داراب جمع آمدند » .

جنت‌آباد :

بهشت « پسر از غايت حسن و ملاحت او متحير شد گفت مگر حورست كه از جنت‌آباد بدين خانه فرود آمده است » .

جنگاه :

رجوع شود به جنگ‌گاه « دوش در جنگاه با پيل زور ايرانى حرب كردم » ( اين كلمه به همين صورت بتكرار در نسخهء موجود از اين كتاب آمده است و ما همه‌جا آن را به جنگ‌گاه تغيير صورت داده‌ايم ) .

جنگ‌جا ، جنگ‌جاى :

جنگ‌گاه ، ميدان جنگ ، جاى جنگ

جنگ در پيوستن :

آغاز جنگ كردن

جنگ سلطانى :

جنگى كه شاه به تن خود در آن شركت كند « ملك داراب گفت شما مردانه باشيد كه امروز جنگ سلطانى خواهد بود - طيفور وزير گفت شاها امروز روز جنگ سلطانيست بفرماى تا علم شاهى پيش برند » .

جنگ‌گاه ( جنگاه ) :

ميدان جنگ ، ميدان نبرد آوردگاه ، ميدان قتال ( بتكرار درين كتاب آمده است )

جنيبت :

اسب خاص سلاطين و اميران كه آماده و يراق كرده بر در بارگاه نگاه مىداشتند « شاه وليد خالد حكم كرد تا جنيبت خاص در ميدان بردند تا خاطور برو سوار شد » .

جواب گفتن :

پاسخ گفتن « شاه سرور جواب نتوانست گفتن » . سزاى كسى را دادن ، با او تلافى كردن ، با او مقابله كردن و كارش را ساختن « اما عروسى در توقف است چندانى كه جواب ايرانيان بگويند - ما همين‌جا كه ايستاده‌ايم قرار گيريم و جواب ايشان بگوييم » .

جوانمرد :

عنوانى براى عياران كه معمولا به يكديگر خطاب مىكردند و بكرات درين كتاب آمده است

جواهرينه :

زيورآلات ، آنچه از گوهرينه باشد .

جولانى :

سوار « مبارزان جولانى » .

جهان‌بين :

چشم « چون صبح به ميل زرين آفتاب توتياى نور در جهان بين روز در كشيد » .

جهان پهلوان :

پهلوان بزرگ

جهانيدن مركب در كسى :

بتاخت بر او حمله كردن ، بر كسى تاختن « آن زنگى در غضب رفت و مركب درو جهانيد » .

چابك‌دست :

ماهر ، چالاك « فراشان چابك دست خيمه و بارگاه شاهى بزدند » .

چاره بردن :

چاره كردن « اول تمام معلوم كنم كه كيست ، آنگاه چارهء آن برم - پيش از آن‌كه او قصد گرفتن ما كند ما را واجب آنست كه بتدبير كار خود مشغول شويم و چارهء خود ببريم » .

چاره ساختن :

تدبير كردن

چاشتگاه :

هنگامى از روز كه آفتاب نيك بر آمده باشد « ملك مسروق در ايوان بنشست و انتظار آن ميكرد كه بهزاد را كى آرند ، روز بچاشتگاه رسيد ، هيچ كس را نياوردند » .

چاشنى گرفتن :

چشيدن ، مزيدن طعام يا شراب