وقتست كه مملكت از ما بستانند » .
جمع آمدن :
جمع شدن ، گرد آمدن « فيروز شاه با جمله مبارزان در مجلس ملك داراب جمع آمدند » .
جنتآباد :
بهشت « پسر از غايت حسن و ملاحت او متحير شد گفت مگر حورست كه از جنتآباد بدين خانه فرود آمده است » .
جنگاه :
رجوع شود به جنگگاه « دوش در جنگاه با پيل زور ايرانى حرب كردم » ( اين كلمه به همين صورت بتكرار در نسخهء موجود از اين كتاب آمده است و ما همهجا آن را به جنگگاه تغيير صورت دادهايم ) .
جنگجا ، جنگجاى :
جنگگاه ، ميدان جنگ ، جاى جنگ
جنگ در پيوستن :
آغاز جنگ كردن
جنگ سلطانى :
جنگى كه شاه به تن خود در آن شركت كند « ملك داراب گفت شما مردانه باشيد كه امروز جنگ سلطانى خواهد بود - طيفور وزير گفت شاها امروز روز جنگ سلطانيست بفرماى تا علم شاهى پيش برند » .
جنگگاه ( جنگاه ) :
ميدان جنگ ، ميدان نبرد آوردگاه ، ميدان قتال ( بتكرار درين كتاب آمده است )
جنيبت :
اسب خاص سلاطين و اميران كه آماده و يراق كرده بر در بارگاه نگاه مىداشتند « شاه وليد خالد حكم كرد تا جنيبت خاص در ميدان بردند تا خاطور برو سوار شد » .
جواب گفتن :
پاسخ گفتن « شاه سرور جواب نتوانست گفتن » .
سزاى كسى را دادن ، با او تلافى كردن ، با او مقابله كردن و كارش را ساختن « اما عروسى در توقف است چندانى كه جواب ايرانيان بگويند - ما همينجا كه ايستادهايم قرار گيريم و جواب ايشان بگوييم » .
جوانمرد :
عنوانى براى عياران كه معمولا به يكديگر خطاب مىكردند و بكرات درين كتاب آمده است
جواهرينه :
زيورآلات ، آنچه از گوهرينه باشد .
جولانى :
سوار « مبارزان جولانى » .
جهانبين :
چشم « چون صبح به ميل زرين آفتاب توتياى نور در جهان بين روز در كشيد » .
جهان پهلوان :
پهلوان بزرگ
جهانيدن مركب در كسى :
بتاخت بر او حمله كردن ، بر كسى تاختن « آن زنگى در غضب رفت و مركب درو جهانيد » .
چابكدست :
ماهر ، چالاك « فراشان چابك دست خيمه و بارگاه شاهى بزدند » .
چاره بردن :
چاره كردن « اول تمام معلوم كنم كه كيست ، آنگاه چارهء آن برم - پيش از آنكه او قصد گرفتن ما كند ما را واجب آنست كه بتدبير كار خود مشغول شويم و چارهء خود ببريم » .
چاره ساختن :
تدبير كردن
چاشتگاه :
هنگامى از روز كه آفتاب نيك بر آمده باشد « ملك مسروق در ايوان بنشست و انتظار آن ميكرد كه بهزاد را كى آرند ، روز بچاشتگاه رسيد ، هيچ كس را نياوردند » .
چاشنى گرفتن :
چشيدن ، مزيدن طعام يا شراب