معالجت و نگاهداشت بيمار « حكم شد كه تا بيست روز جنگ نخواهم كردن تا زخمداران خود را تيمار كنند - يكى زخم بسيار داشت ، جراح آورد تا تيمار او كرد ، صحت يافت » .
ثقبهء عضاده :
هر سوراخ عضادهء اسطرلاب را ثقبهء عضاده گويند
جاى :
مقام ، مرتبه ، حد « هلال گفت اى درويش بىوجود ترا چه جاى آنست كه اين سؤال از ما ميكنى ؟ »
جادو :
ساحر ، امروز جادوگر گوييم « ايشان درين سخن بودند كه مقنطرهء جادو با نيكانديش وزير بر بام قصر شاه وليد فرود آمدند » .
جادوى :
سحر ، ساحرى « چندين شاگرد دارم جمله جادوى از من آموختهاند » .
جار انداختن :
منادى كردن ، ندا در دادن ، جار زدن ، جار كشيدن « شاه و حاضران برو آفرين كردند و جار در لشكرگاه انداختند كه فردا جنگ خواهد بود » .
جامهء خواب :
رختخواب ، بستر ، دواج
جامگى :
مواجب « در پيش شاه وليد خدمت مىكنم و جامگى ميخورم » .
جام مراد :
جامى كه گويا در مجلس شاه و در حضرت او مىنهادند تا هركه آرزويى و تقاضايى از پادشاه داشت براى آنكه شاه را از نيت خود آگاه كند آن جام را در محضر او برميداشت و مىنوشيد و آنگاه پادشاه مرادش را ازو ميپرسيد « ملك عاصم بر تخت برآمد و قرار گرفت ، بار داد تا جملهء امراى دولت و وزراى حضرت در آمدند و هريك بر جاى خود قرار گرفتند .
چون مجلس گرم شد هريك از هر باب سخن ميگفتند . از ناگاه قطاع ديوانه بر پاى خاست و پيش جام مراد برفت و جام مراد را برداشت و دركشيد . ملك عاصم گفت اى جان پدر چه مراد دارى ؟ گفت گلبوى را به من ده ! »
جاموس :
گاوميش ، معرب گاوميش است
جامهء خواب :
رختخواب « شاهزاده هيرمند بر سر جامهء خواب حرير در خواب رفته » .
جان بىقرار :
بىآرام « گفت امشب جاسوسان خبر آوردهاند كه دشمنان ايرانى و تورانى عظيم ضعيفاند و از سر عجز تا بيست روز حرب نخواهند كردن كه جمله مجروح و دلافگار و محروم و جان بىقرارند » .
جانسپارى :
جانفشانى ، جاننثارى « گفت اكنون كه گرفتار شما شدم اگر بگذاريد و امان دهيد من بعد خدمتكار شما باشم و تا زنده باشم از براى شما جانسپارىها كنم - گلاندام باميد وصال جمشيد شاه جانسپارى ميكرد » .
جانقى :
كنكاش كردن ، مشورت كردن ، رأى زدن ، صلاح ديد با هم « آن سوار طيفور وزير بود كه در آن نيمشب از پيش قيصر روم مىآمد و با او در جانقى بود كه فردا اين ايرانيانرا هلاك كنيم » .
جاى خدمت :
محلى كه براى هريك از نديمان و نزديكان كه اجازهء جلوس داشتند معلوم بود « دايه برخاست و پيش عين الحيات آمد و خدمت كرد و بر جاى خدمت بنشست » .
جبه :
سلاح ، آلت رزم ، اسلحه « خلقى در جبه رفتند و جبه پوشيدند » .