تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 806

مساهمون:

ص٨٠٦
و قارورهء آتش بر سپاه ايران از بالا فرو ريختند - بفرمود تا عروسك و تفك و تير ناوك و سلاحهايى كه بقلعه به كار آيد . . . »

تقرير كردن :

بيان كردن « سلام ملك داراب به دو رسانيد و آنچه رفته جمله تقرير كرد » .

تگاور :

دونده ، ستور دوندهء تيزرو

تگ زدن :

بسرعت رفتن ، بسرعت دويدن

تماشا كردن :

نظاره كردن « خطاب گفت تماشا كنيد كه من با اين سپاه چه خواهم كرد »

تمام :

كاملا ، به كلى ، بتمامى « بلندهمت گفت اگر بهزاد كشته شود ايشان يكى از ما زنده نخواهند گذاشتن حاليا هنوز بهزاد زنده است تا تمام از حال او آگاه نشويم نتوان رفتن - جمشيد شاه تمام دل از خود برداشت - دايه گفت اى دختر تو تمام ديوانه شده‌اى » . آماده « مبارزان و دلاوران از هر دو طرف آهنگ ميدان كردند ، نقيبان صفها راست كردند . چون كار از هر دو طرف تمام شد جمله چشم در ميدان نهادند تا كه آهنگ ميدان كند » .

تمام برآمدن :

به تمام قد برخاستن « شاه سرور عظيم در غضب رفت از سر غضب تمام بر تخت برآمد » .

تمكين :

وقار « ياقوت چون ماه شب چهارده بر تخت نشسته و جامهاى الوان پوشيده به تمكين تمام نشسته بود - آن دختر پرىزاد بدين آيين و تمكين خود را بفيروز شاه بنمود » .

تمن :

تومان ، ده‌هزار « خلق بسيار بودند از هزار تمن بيشتر بودند » .

تند و تيز :

سهمناك و هول‌انگيز « خوابى عظيم تند و تيز » .

تند گشتن ( شدن ) :

خشمگين شدن « ملك نصر بن عدل چون اين كلمات بشنيد بغايت تند گشت - هلال تند شد و گفت اى درويشك نابكار تو چها ميگويى ! - گلبوى عظيم تند شد و از سر تندى به زانو درآمد » .

تندى :

خشم و غضب

تنديدن :

تندى كردن ، غضبناك شدن « شاه سرور چون اين سخنان را بشنيد بتنديد و در غضب رفت - شاه اسد چون آن بديد و آن سخنان ازو بشنيد بتنديد » .

تندى كردن :

تنديدن ، بخشم و غضب با كسى سخن گفتن ، سخن درشت گفتن « و بسيارى تندى كرد ، بفرمود تا طارق عيار را بدر كردند » .

تنگ گشتن :

به تنگنا افتادن « طيطوس حكيم گفت هر روز لشكر ايشان زيادت شوند و ما را كار تنگ گردد » .

تنگه :

زر و مس و مسكوك رايج « تا در زندان روم و اين نعمت بزندان و زندانيان دهم و يك تنگهء سرخ بزندان‌بان دهم » .

تنگى :

بىآذوقگى ، قحط

تن و توش :

يال و برز « دخترى عظيم صاحب جمال و صاحب كمال در غايت حسن و ملاحت با تن و توش عظيم » .

تنهاى تن :

يكه و تنها ، تك و تنها « فيروز شاه بنفس خود شجاع زمانست به تنهاى تن جملهء ملك زنگبار را بگرفت » .

تو :

تا ، تاه ، تاى « از قفاى خيمه پيراهن