تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 804

مساهمون:

ص٨٠٤
و از جاى برجستند » .

تحمل كردن :

تأمل كردن ( اين معنى در داراب‌نامه بكرات به كار رفته و شايد علت اشتباه مؤلف يا ناسخ ميان تحمل و تأمل باشد ) .

تحويل كردن :

نقل مكان كردن « سيلاب خون روان گشت و روحها از بدن تحويل مىكرد » .

تخت :

مركب يا ركاب سلطنتى ، موكب « اين معنى بغايت بد حالتيست كه هنوز ملك داراب نيامده است و شاه سرور نرسيده است ، من چنان در كار مىبينم كه كار بجايى خواهد رسيد كه اين دو تخت ملك داراب و ملك سرور برابر يكديگر خواهند ايستاد و بسيار جنگها واقع خواهد شد » .

تخت چهارم :

فلك چهارم « روز ديگر چون سلطان تخت چهارم روى بنمود ملك داراب بر تخت شهريارى بنشست » .

تخت‌گاه :

پاىتخت

تخم :

نژاد « صندلوس چراغ بركرده است و يكى را از تخم رستم طلب مىكند - مردى مبارز بود و پهلوان و از تخم عاديان بود » .

تخم‌دان :

صلب ، « ملك نصر گفت [ بهمن زرين‌قبا ] پهلوان پاىتخت ملك داراب است ، از تخم‌دان اشك زرينه كفش است و مقدم سپاه ايران است » .

تراختن :

شتاب كردن بسيار ، چهار نعل رفتن « يك زمان شد كه لشكرى بر ما رسيدند و بتراختن تمام ميرفتند » .

تربيت :

تشويق

تربيت كردن :

تشويق كردن ، نواختن ، دلنوازى كردن ، ستودن ، نيكى و احسان كردن « ملك داراب گفت اين سيامك جوان مبارزيست و هنرمند ، او را تربيت مىبايد كردن » .

ترتيب كردن :

ترتيب دادن ، تعبيه كردن « آلات قيمتى بر آن مركب ترتيب كرده » .

ترجمان :

مترجم « آنچه ميخواندند ترجمان با ارغوش فرنگ ميگفت »

تسلى داشتن :

فارغ بودن ، آسوده‌خاطر بودن ، فارغ البال بودن « ملك داراب گفت دلم از بهر او خوف ناكست اما آن قدر دلم تسلى دارد كه به‌روز با اوست » .

تسلى شدن :

آرام گرفتن ، تسلى يافتن ، دلدارى يافتن : « گفت خوب گفتى كه مرا در عالم همين مراد بود كه كسى اين سخن را با من بگويد كه مرا تسلى بدين يك سخن شد » .

تسلى كردن :

دلدارى دادن ، آرامش دادن « هرچند كه خود را تسلى مىكنم دلم تسلى نمىشود - گفت خوب گفتى و مرا عظيم تسلى كردى - هيچ كس مرا تسلى نمىكرد تا اكنون كه تو آمدى جواب سؤال من دادى و مرا تسلى كردى » .

تصنيف :

فن « شبرنگ عيار در راه با ما دچار خورد و بتصنيف عيارى ما را بگرفت » .

تصور كردن :

گمان كردن ، پنداشتن « لشكر طرمتاش تصور شبيخون كردند » .

تعريف كردن :

بيان محاسن كسى كردن ، ستودن

تعصب :

هوادارى ، طرفدارى ، حميت