و از جاى برجستند » .
تحمل كردن :
تأمل كردن ( اين معنى در دارابنامه بكرات به كار رفته و شايد علت اشتباه مؤلف يا ناسخ ميان تحمل و تأمل باشد ) .
تحويل كردن :
نقل مكان كردن « سيلاب خون روان گشت و روحها از بدن تحويل مىكرد » .
تخت :
مركب يا ركاب سلطنتى ، موكب « اين معنى بغايت بد حالتيست كه هنوز ملك داراب نيامده است و شاه سرور نرسيده است ، من چنان در كار مىبينم كه كار بجايى خواهد رسيد كه اين دو تخت ملك داراب و ملك سرور برابر يكديگر خواهند ايستاد و بسيار جنگها واقع خواهد شد » .
تخت چهارم :
فلك چهارم « روز ديگر چون سلطان تخت چهارم روى بنمود ملك داراب بر تخت شهريارى بنشست » .
تختگاه :
پاىتخت
تخم :
نژاد « صندلوس چراغ بركرده است و يكى را از تخم رستم طلب مىكند - مردى مبارز بود و پهلوان و از تخم عاديان بود » .
تخمدان :
صلب ، « ملك نصر گفت [ بهمن زرينقبا ] پهلوان پاىتخت ملك داراب است ، از تخمدان اشك زرينه كفش است و مقدم سپاه ايران است » .
تراختن :
شتاب كردن بسيار ، چهار نعل رفتن « يك زمان شد كه لشكرى بر ما رسيدند و بتراختن تمام ميرفتند » .
تربيت :
تشويق
تربيت كردن :
تشويق كردن ، نواختن ، دلنوازى كردن ، ستودن ، نيكى و احسان كردن « ملك داراب گفت اين سيامك جوان مبارزيست و هنرمند ، او را تربيت مىبايد كردن » .
ترتيب كردن :
ترتيب دادن ، تعبيه كردن « آلات قيمتى بر آن مركب ترتيب كرده » .
ترجمان :
مترجم « آنچه ميخواندند ترجمان با ارغوش فرنگ ميگفت »
تسلى داشتن :
فارغ بودن ، آسودهخاطر بودن ، فارغ البال بودن « ملك داراب گفت دلم از بهر او خوف ناكست اما آن قدر دلم تسلى دارد كه بهروز با اوست » .
تسلى شدن :
آرام گرفتن ، تسلى يافتن ، دلدارى يافتن : « گفت خوب گفتى كه مرا در عالم همين مراد بود كه كسى اين سخن را با من بگويد كه مرا تسلى بدين يك سخن شد » .
تسلى كردن :
دلدارى دادن ، آرامش دادن « هرچند كه خود را تسلى مىكنم دلم تسلى نمىشود - گفت خوب گفتى و مرا عظيم تسلى كردى - هيچ كس مرا تسلى نمىكرد تا اكنون كه تو آمدى جواب سؤال من دادى و مرا تسلى كردى » .
تصنيف :
فن « شبرنگ عيار در راه با ما دچار خورد و بتصنيف عيارى ما را بگرفت » .
تصور كردن :
گمان كردن ، پنداشتن « لشكر طرمتاش تصور شبيخون كردند » .
تعريف كردن :
بيان محاسن كسى كردن ، ستودن
تعصب :
هوادارى ، طرفدارى ، حميت