نباشد كه وقتست كه من هلاك شوم . شاه سيف الدوله شموط را گفت كه درويشى ميگذرد ، بنگر كه كيست و آنچه از خوردنى دارد بستان كه شاه خوبان عظيم گرسنه است . شموط برخاست و از آنجا كه بود قدرى پيشتر آمد و نعره زد كه اى درويش از كجا مىآيى و بكجا ميروى ؟
مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه آن درويش درويش نبود كه نادرويش بود . راوى گويد كه او هلال عيار بود كه به حكم عسطور رومى و سرور يمنى بملاطيه ميرفت . صورت مبدل كرده بود و از عيارى و حرامزادى و طرارى كه داشت به راه بيراهه ميرفت كه خبرى بازداند كه حال طرمتاش چيست با اهل ملاطيه كه جاسوسان قيصر آمده بودند و خبر آورده بودند كه فيروز شاه از قبروس آمد و سكندريه را آبادان كرد و از آنجا بمصر آمد و با ملك داراب عزم دمشق دارد . هلال ميرفت كه طرمتاش را بگويد كه در گرفتن ملاطيه شتاب كند كه ايرانيان برسيدند . هلال بدان كار ميرفت كه آوازى شنيد كه اى درويش كجا ميروى ؟ هلال عيار بالا نگاه كرد . شموط را بديد ، گفت اين چه كسى است كه در اول روز درين كوهستان مرا طلب مىكند . چون نيك نگاه كرد شموط را بشناخت گفت اين شموط است ، اينجا چه مىكند ؟ هلال گفت مرد درويشم و راهگذرى و از قيصريه مىآيم و عزم ملاطيه دارم كه ميخواهم كه بدمشق بروم .
شاه سيف الدوله گفت اى پهلوان اين درويش را بالا خوان تا خبرى بازدانيم .
شموط گفت اى درويش بيا بالا كه با تو كار داريم . هلال عيار گفت بىحكمتى نيست . آن حرامزادهء دغل و آن ملعون جعل بالا آمد . در بن سنگى نگاه كرد ، جمعى را ديد نشسته ، بر آن طرف دو زن ديگر نشسته . هلال مردك حرامزاده بود و عيار پيشه ، چون نيك نگاه كرد همه را بشناخت . گفت اين خود شموط است و آن ديگرى سيف الدوله است پادشاه ملاطيه ، و آن خود عين الحيات و آن ديگر را نمىشناسم و آن ديگر نيكاختر وزير است . اين قوم در ملاطيه بودند .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 72
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٢