مراقبتكننده و پاسدهنده ، پاسدار ، پاسبان « و پاسان پاس مىداشتند » .
پاس داشتن :
مراقب بودن ، مراقبت كردن ، نگهبانى كردن ، پاس دادن ، پاييدن « هيچ نتوانست كارى كردن كه عظيم پاس مىداشتند » . « يكى گفت كه ما را بدر ايوان قران شاه مىبايد رفتن و زمانى آنجا پاس مىبايد داشت » . « شمع و مشعلهء بسيار بر كرده و پاس مىداشتند » . « دختر گفت تو گرد بام مىگرد و پاس من ميدار » .
پاشنهء در :
پايهء در كه محور در بر آن ميچرخد « پاشنهء اين در در وقت گشودن جرهء عظيم مىكند » .
پالهنگ :
ريسمان ، رشته ، مهار ، افسار ، دوال « پس او را محكم بربست و پالهنگ در گردنش كرد و بدست سياوش داد » .
پانزده مشتى :
كه باندازهء پانزده مشت درازا داشته باشد « و يك تير خدنگ پانزده مشتى چهار پر الماس پيكان در بحر كمان نهاد » .
پايان :
پاى ، پايين ، دامنه ، زير ، ته ، بن آخر « شهرى بود در پايان كوه واقع شده بود » . « عين الحيات گفت اى شهريار درويشى از پايان دره مىگذرد » .
پاى برداشتن :
به راه افتادن « بادرفتار دانست كه او را بشناختند با خود گفت نه جاى ايستادنست ، پاى برداشت كه بگريزد » .
پاىتخت :
جايى كه تخت زده باشند ، تختگاه ملوك ، پيشگاه ، درگاه « شبرنگ عيار از راه خوزستان بگذشت تا به پاى تخت كرمانشاه رسيد » . « وليد خالد گفت اى پهلوانزاده پدرت پهلوان پاىتخت من بود » . « اكنون رو بپاىتخت دارد و نعره مىزند كه خون پيل زور ميخواهم » .
پاىتختگاه :
شهرى كه تخت سلطنت در آنست . امروز درين معنى پايتخت به كار مىبرند ، تختگاه « چون سياوش نقاش قدم در ملك آذربيجان بنهاد تا به شهر هيرمند رسيد بپاىتختگاه مظفر شاه » .
پاى داشتن :
ايستادن ، مقاومت كردن ، صبر كردن ، برجاى خود قرار گرفتن « نعره بر طومار زد كه اى نابكار پاى دار كه مرد ميدان تو منم » .
پايين :
مقابل سرين ، طرف پا در بستر ، پايين بستر طارق عيار از قفاى خيمهء شاه مظفر شاه درآمد ، دو شمع ديد بر سرين و پايين نهاده » .
پايه :
پله ( در نردبان ) « قدم بر آن نردبان نهاد تا سه پايه بالا رفت ، در پايهء ديگر در حركت آمد ، چون برپايهء پنجم رسيد در آن چاه رفت ، تا مقدار صد پايهء نردبان بشيب رفت » .
پتياره :
اهريمنى ، موجود اهريمنى « صندلوس عظيم پتيارهيى بود » .
پدر كلان :
جد ، پدربزرگ ، نيا « طمطام وزير گفت ما را با ملك داراب نسبت خويشى هست كه پدر كلان ملك داراب گشتاسب شاه دختر از قيصر بزرگ خواسته بود » .
پدرگير :
پدرخوانده « و اين كوهتن رعدآواز پدرگير اوست و بهر مدتى يكباره بديدن او مىآيد » .
پديد آمدن :
متمايز شدن