تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 800

مساهمون:

ص٨٠٠
مراقبت‌كننده و پاس‌دهنده ، پاسدار ، پاسبان « و پاسان پاس مىداشتند » .

پاس داشتن :

مراقب بودن ، مراقبت كردن ، نگهبانى كردن ، پاس دادن ، پاييدن « هيچ نتوانست كارى كردن كه عظيم پاس مىداشتند » . « يكى گفت كه ما را بدر ايوان قران شاه مىبايد رفتن و زمانى آنجا پاس مىبايد داشت » . « شمع و مشعلهء بسيار بر كرده و پاس مىداشتند » . « دختر گفت تو گرد بام مىگرد و پاس من ميدار » .

پاشنهء در :

پايهء در كه محور در بر آن ميچرخد « پاشنهء اين در در وقت گشودن جرهء عظيم مىكند » .

پالهنگ :

ريسمان ، رشته ، مهار ، افسار ، دوال « پس او را محكم بربست و پالهنگ در گردنش كرد و بدست سياوش داد » .

پانزده مشتى :

كه باندازهء پانزده مشت درازا داشته باشد « و يك تير خدنگ پانزده مشتى چهار پر الماس پيكان در بحر كمان نهاد » .

پايان :

پاى ، پايين ، دامنه ، زير ، ته ، بن آخر « شهرى بود در پايان كوه واقع شده بود » . « عين الحيات گفت اى شهريار درويشى از پايان دره مىگذرد » .

پاى برداشتن :

به راه افتادن « بادرفتار دانست كه او را بشناختند با خود گفت نه جاى ايستادنست ، پاى برداشت كه بگريزد » .

پاىتخت :

جايى كه تخت زده باشند ، تختگاه ملوك ، پيشگاه ، درگاه « شبرنگ عيار از راه خوزستان بگذشت تا به پاى تخت كرمانشاه رسيد » . « وليد خالد گفت اى پهلوان‌زاده پدرت پهلوان پاىتخت من بود » . « اكنون رو بپاىتخت دارد و نعره مىزند كه خون پيل زور ميخواهم » .

پاىتخت‌گاه :

شهرى كه تخت سلطنت در آنست . امروز درين معنى پايتخت به كار مىبرند ، تخت‌گاه « چون سياوش نقاش قدم در ملك آذربيجان بنهاد تا به شهر هيرمند رسيد بپاىتخت‌گاه مظفر شاه » .

پاى داشتن :

ايستادن ، مقاومت كردن ، صبر كردن ، برجاى خود قرار گرفتن « نعره بر طومار زد كه اى نابكار پاى دار كه مرد ميدان تو منم » .

پايين :

مقابل سرين ، طرف پا در بستر ، پايين بستر طارق عيار از قفاى خيمهء شاه مظفر شاه درآمد ، دو شمع ديد بر سرين و پايين نهاده » .

پايه :

پله ( در نردبان ) « قدم بر آن نردبان نهاد تا سه پايه بالا رفت ، در پايهء ديگر در حركت آمد ، چون برپايهء پنجم رسيد در آن چاه رفت ، تا مقدار صد پايهء نردبان بشيب رفت » .

پتياره :

اهريمنى ، موجود اهريمنى « صندلوس عظيم پتياره‌يى بود » .

پدر كلان :

جد ، پدربزرگ ، نيا « طم‌طام وزير گفت ما را با ملك داراب نسبت خويشى هست كه پدر كلان ملك داراب گشتاسب شاه دختر از قيصر بزرگ خواسته بود » .

پدرگير :

پدرخوانده « و اين كوه‌تن رعدآواز پدرگير اوست و بهر مدتى يكباره بديدن او مىآيد » .

پديد آمدن :

متمايز شدن