ما پرداختى كه اگر سه روز ديگر بر ما چنين مىگذشت هلاك ميشديم » .
بوقچه :
بقچه
بوقلمون :
آنكه هر ساعت برنگى درآيد ، بوقلمونى ، مختلف اللون ، رنگارنگ « نمىدانم كه ايام دون و دهر بوقلمون تا چه حد در فراق فيروز شاه مرا آشفته و غمگين دارد » .
بهادر :
جنگاور ، پهلوان
بهبود :
صلاح ، مصلحت « ملك داراب گفت به بود شاه وليد و سرور يمنى آنست كه كه عين الحيات را بما دهند و اين فتنه را كم كنند » .
بهتان نهادن :
تهمت زدن
بهر دو :
معا ، هر دو با هم
به شدن :
التيام يافتن ، بهبود يافتن « جهانافروز را هنوز زخمش به نشده بود » .
بهم :
باهم
بهم برآمدن :
خشمگين شدن ، مغشوش و درهم شدن « اكنون كه عالم بهم برآمد ايشان دست زيادتى گشودند » .
بهم برآوردن :
آشفته و پريشان و مغشوش كردن « شاه وليد برآشفت و گفت كار ما بجايى رسيده است كه يك ايرانى كه در لشكر ايران ازو عاجزتر نيست خود را بر لشكر ما زند و لشكر مرا بهم برآرد » .
بهم سنگ :
هموزن « شاه وليد حكم كرد كه هركه ازين ده سوار يكى را گرفته پيش من بيارد بهم سنگ او ويرا زر دهم » .
بهم كردن ( براى در ) :
بستن ، فراز كردن « مظفر شاه با ياران بيرون آمدند و در زندان بهم كردند و روان شدند » .
بهم كشيدن :
بازبستن ، فراز كردن « جانانه برفت و در سردابه را بهم كشيدند » .
به همه روى :
بهرحال ، بهروجه « طيفور وزير گفت ما را به همه روى ساز حرب مىبايد كرد » .
بهيبت :
باهيبت ، مهيب « آوازى عظيم بهيبت از آن دهل برآمد - نگاه كرد بيابان ريگستان ديد جايى بهيبت و مقام بصلابت » .
بىاختيار :
بالاجبار « شاه اسد گفت اكنون پدرم عزم مصر دارد و يمن را بدشمنان ميگذارد بىاختيار و بضرورت » .
بىمقدمه ، ناگهان « ايشان درين گفتن بودند كه بهروز عيار از كنج زندان بيرون آمد . ايشان عجب ماندند كه اين كيست كه بىاختيار از كنج زندان پيدا شد » .
بيخ :
ريشه ، بن « و اگر شكار نيافتى بيخ علف خوردى » .
بىدريغ :
بدون امتناع ، بىانكار ، بدون اعتراض ، بدون بخل ، بىپشيمانى و نگرانى ، بىامان « ملك داراب آه كرد و گفت آه و دريغ از دلاورى تور كه بىدريغ كشته شد » .
بىدف برجستن :
بىخاك مراغه كردن « اين كافران بىدف برمىجستند اكنون ايشان را چنين بهانهيى پيدا شد » .
بىدل :
ترسو ، بددل « دل در بدن پهلوانان طپان گشته بود و رنگ رخسارهء بىدلان زعفرانى شده » .
بىدولتى :
بدبختى ، بىاقبالى « و اگر فرمان نبريد از غايت بىدولتى شما باشد » .
بيرنگ :
نشان ، طرح نقاشى
« كاف كن در مشيتش چو بگشت