تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 798

مساهمون:

ص٧٩٨
ما پرداختى كه اگر سه روز ديگر بر ما چنين مىگذشت هلاك ميشديم » .

بوقچه :

بقچه

بوقلمون :

آنكه هر ساعت برنگى درآيد ، بوقلمونى ، مختلف اللون ، رنگارنگ « نمىدانم كه ايام دون و دهر بوقلمون تا چه حد در فراق فيروز شاه مرا آشفته و غمگين دارد » .

بهادر :

جنگاور ، پهلوان

بهبود :

صلاح ، مصلحت « ملك داراب گفت به بود شاه وليد و سرور يمنى آنست كه كه عين الحيات را بما دهند و اين فتنه را كم كنند » .

بهتان نهادن :

تهمت زدن

بهر دو :

معا ، هر دو با هم

به شدن :

التيام يافتن ، بهبود يافتن « جهان‌افروز را هنوز زخمش به نشده بود » .

بهم :

باهم

بهم برآمدن :

خشمگين شدن ، مغشوش و درهم شدن « اكنون كه عالم بهم برآمد ايشان دست زيادتى گشودند » .

بهم برآوردن :

آشفته و پريشان و مغشوش كردن « شاه وليد برآشفت و گفت كار ما بجايى رسيده است كه يك ايرانى كه در لشكر ايران ازو عاجزتر نيست خود را بر لشكر ما زند و لشكر مرا بهم برآرد » .

بهم سنگ :

هم‌وزن « شاه وليد حكم كرد كه هركه ازين ده سوار يكى را گرفته پيش من بيارد بهم سنگ او ويرا زر دهم » .

بهم كردن ( براى در ) :

بستن ، فراز كردن « مظفر شاه با ياران بيرون آمدند و در زندان بهم كردند و روان شدند » .

بهم كشيدن :

بازبستن ، فراز كردن « جانانه برفت و در سردابه را بهم كشيدند » .

به همه روى :

بهرحال ، بهروجه « طيفور وزير گفت ما را به همه روى ساز حرب مىبايد كرد » .

بهيبت :

باهيبت ، مهيب « آوازى عظيم بهيبت از آن دهل برآمد - نگاه كرد بيابان ريگستان ديد جايى بهيبت و مقام بصلابت » .

بىاختيار :

بالاجبار « شاه اسد گفت اكنون پدرم عزم مصر دارد و يمن را بدشمنان ميگذارد بىاختيار و بضرورت » . بىمقدمه ، ناگهان « ايشان درين گفتن بودند كه به‌روز عيار از كنج زندان بيرون آمد . ايشان عجب ماندند كه اين كيست كه بىاختيار از كنج زندان پيدا شد » .

بيخ :

ريشه ، بن « و اگر شكار نيافتى بيخ علف خوردى » .

بىدريغ :

بدون امتناع ، بىانكار ، بدون اعتراض ، بدون بخل ، بىپشيمانى و نگرانى ، بىامان « ملك داراب آه كرد و گفت آه و دريغ از دلاورى تور كه بىدريغ كشته شد » .

بىدف برجستن :

بىخاك مراغه كردن « اين كافران بىدف برمىجستند اكنون ايشان را چنين بهانه‌يى پيدا شد » .

بىدل :

ترسو ، بددل « دل در بدن پهلوانان طپان گشته بود و رنگ رخسارهء بىدلان زعفرانى شده » .

بىدولتى :

بدبختى ، بىاقبالى « و اگر فرمان نبريد از غايت بىدولتى شما باشد » .

بيرنگ :

نشان ، طرح نقاشى
« كاف كن در مشيتش چو بگشت
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 798 | مولانا محمد بن احمد بيغمى