تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 799

مساهمون:

ص٧٩٩
صنع بيرنگ هر دو عالم زد » .

بيرنگ زدن :

طرح‌ريزى كردن ، طرح ريختن ( در نقاشى و مجسمه و نظير آن )

بىعوض :

بىبدل « اين مركب همچنان‌كه حسن دارد اگرش هنر باشد بغايت خوب باشد و بىعوض باشد » .

بىفرمانى :

نافرمانى ، عدم اطاعت « قطاع گفت اى گلبوى هر بلايى كه بر جان تو آمد از بىفرمانى بود .

بىفرياد :

بىامان « در اين قلعهء بىفرياد چون آمدى » .

بىقرار :

مضطرب ، پريشان ، آشفته ، سراسيمه

بىقيمت :

كه به قيمت نيايد ، كه از تعيين بهاى آن عاجز باشند « گنجى ديد بىپايان كه حد نداشت از لعل و ياقوت و زمرد و در خوشاب و زر سرخ و سفيد و گوهرهاى بىقيمت كه در خمهاى رويين كرده بودند » .

بىگاه :

بىوقت ، دير « فردا زود در كشتى نشينيم كه امروز بيگاه شده است » .

بيل :

درين كتاب بجاى پارو به كار برده شده « جمشيد شاه گفت اى استادان ملاح توكل بر خداى تعالى كنيد و كشتى برانيد تا از چشم اين خلق دور شويم ملاحان بيل در كار آوردند » .

بىمعنى :

دور از تربيت و ادب و معنى ، بىادب ، « شموط بىتربيت گفت اى درويشك بىمعنى چرا بىادبانه سخن ميگويى » .

بىناموس :

بىآبرو ، بىاعتبار ، بىحيثيت « خاطور در ميدان آمد و گفت مراد من آنست كه ميدان مرا به او واگذارى تا من با او بكوشم و ناموس خود را قايم گردانم كه بىناموس گشته‌ام » .

بىناموسى :

بىآبرويى ، بىغيرتى « جمشيد شاه گفت بازگشتن هيچ امكان ندارد . . . بازگشتن عظيم بىناموسى باشد » .

بىنشان :

مجهول الهوية ، بىنام ، گمنام بىنام و نشان « بارى نام و نشانت را بگو تا بىنشان كشته نگردى » .

بىوجود :

پست ، فرومايه ، ناكس ، حقير « هلال گفت اى درويش بىوجود ترا چه جاى آنست كه اين سؤال از ما مىكنى . » اى ياران دريابيد كه اين ايرانى بىوجود برادرم را بگرفت » .

بىوقت :

ديرگاه ، بىگاه « چون شاهور را نظر بر لالا كافور افتاد بغايت شادمانه شد با خود انديشه كرد كه مگر او را توران دخت فرستاده است زيرا كه بغايت بىوقت بود » . « حاليا امروز بىوقتست ، حرب نتوان كرد ، بازگرديد كه جنگ فردا كنيم » .

بيهوشانه :

داروى بيهوشى « هلال يك گرده نان به بيهوشانه پخته با خود داشت در كنار دوله انداخت و از پيش بجست » .

بيهوش دارو :

بيهوشانه ، داروى بيهوشى

پاچال :

گودى در پيش دكان كه استاد بقال و نانوا و آشپز و جز آن در آن مىايستادند و چيزى مىفروختند

پاره :

اندكى از هر چيز ، كمى « شما ازين نعمت قدرى بخوريد و پاره‌يى از بهر من بگذاريد - در حال گله‌بان پاره‌يى شير دوشيد » .

پاس :

لختى از زمان ، بهر و بخشى از شب يا روز « از شب دو پاس بگذشت » .