صنع بيرنگ هر دو عالم زد » .
بيرنگ زدن :
طرحريزى كردن ، طرح ريختن ( در نقاشى و مجسمه و نظير آن )
بىعوض :
بىبدل « اين مركب همچنانكه حسن دارد اگرش هنر باشد بغايت خوب باشد و بىعوض باشد » .
بىفرمانى :
نافرمانى ، عدم اطاعت « قطاع گفت اى گلبوى هر بلايى كه بر جان تو آمد از بىفرمانى بود .
بىفرياد :
بىامان « در اين قلعهء بىفرياد چون آمدى » .
بىقرار :
مضطرب ، پريشان ، آشفته ، سراسيمه
بىقيمت :
كه به قيمت نيايد ، كه از تعيين بهاى آن عاجز باشند « گنجى ديد بىپايان كه حد نداشت از لعل و ياقوت و زمرد و در خوشاب و زر سرخ و سفيد و گوهرهاى بىقيمت كه در خمهاى رويين كرده بودند » .
بىگاه :
بىوقت ، دير « فردا زود در كشتى نشينيم كه امروز بيگاه شده است » .
بيل :
درين كتاب بجاى پارو به كار برده شده « جمشيد شاه گفت اى استادان ملاح توكل بر خداى تعالى كنيد و كشتى برانيد تا از چشم اين خلق دور شويم ملاحان بيل در كار آوردند » .
بىمعنى :
دور از تربيت و ادب و معنى ، بىادب ، « شموط بىتربيت گفت اى درويشك بىمعنى چرا بىادبانه سخن ميگويى » .
بىناموس :
بىآبرو ، بىاعتبار ، بىحيثيت « خاطور در ميدان آمد و گفت مراد من آنست كه ميدان مرا به او واگذارى تا من با او بكوشم و ناموس خود را قايم گردانم كه بىناموس گشتهام » .
بىناموسى :
بىآبرويى ، بىغيرتى « جمشيد شاه گفت بازگشتن هيچ امكان ندارد . . .
بازگشتن عظيم بىناموسى باشد » .
بىنشان :
مجهول الهوية ، بىنام ، گمنام بىنام و نشان « بارى نام و نشانت را بگو تا بىنشان كشته نگردى » .
بىوجود :
پست ، فرومايه ، ناكس ، حقير « هلال گفت اى درويش بىوجود ترا چه جاى آنست كه اين سؤال از ما مىكنى . » اى ياران دريابيد كه اين ايرانى بىوجود برادرم را بگرفت » .
بىوقت :
ديرگاه ، بىگاه « چون شاهور را نظر بر لالا كافور افتاد بغايت شادمانه شد با خود انديشه كرد كه مگر او را توران دخت فرستاده است زيرا كه بغايت بىوقت بود » . « حاليا امروز بىوقتست ، حرب نتوان كرد ، بازگرديد كه جنگ فردا كنيم » .
بيهوشانه :
داروى بيهوشى « هلال يك گرده نان به بيهوشانه پخته با خود داشت در كنار دوله انداخت و از پيش بجست » .
بيهوش دارو :
بيهوشانه ، داروى بيهوشى
پاچال :
گودى در پيش دكان كه استاد بقال و نانوا و آشپز و جز آن در آن مىايستادند و چيزى مىفروختند
پاره :
اندكى از هر چيز ، كمى « شما ازين نعمت قدرى بخوريد و پارهيى از بهر من بگذاريد - در حال گلهبان پارهيى شير دوشيد » .
پاس :
لختى از زمان ، بهر و بخشى از شب يا روز « از شب دو پاس بگذشت » .