تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 796

مساهمون:

ص٧٩٦
« زنگى در غضب رفت و گفت اگر تو نيايى من ترا بضرب مردى ببرم » .

به عذاب :

معذب « آشوب گفت مظفر شاه از تو بعذاب‌تر است . تو در بندى نشسته‌اى كه گرداگرد تو باغ و درختان است و او در ميان آتش » .

بعزت :

محترم ، عزيز « مقنطره گفت كه ايشانرا بگذاريد كه مردم بعزت‌اند » .

بغايت :

بسيار ، فراوان ، بفراوانى ، بكثرت « كوهى بود بغايت بلند و تيز - غارى ديدند بغايت بزرگ و دهان‌تنگ » .

بغايت غايت :

بسيار بسيار « ناخنهاى دراز و زشت و پرچرك بغايت غايت » .

بغل :

آغوش « آن سروناز را در بغل خواهم آوردن » .

بقتل دادن :

بقتل رساندن ، در معرض قتل افگندن « روحانه با مهلقا گفت كه فيروز شاه پيدا نيست ، مهلقا گفت از آن مىترسم كه مبادا بدست دشمنان افتاده باشد كه به پدرم او را بنمايند و مرا بقتل دهند » .

بقصدا :

بعمدا « طارق اهل طلايه را ديد كه در گشت بودند ، بقصدا در ميان طلايه آمد » .

بقفل :

مقفل « از هر طرفى نگاه مىكرد ، بر طرف آفتاب برآمدن درى ديگر ديد بقفل ، آن در را نيز برگشود » .

به قوت :

قوى

به كار بازآمدن :

به كار آمدن ، به درد خوردن « در حق من تقصير مكن كه من نيز روزى بكارت بازآيم » .

بگذاشتن :

رها كردن « آن اسيران پنج هزار مرد بودند ايشانرا دعوت كردند و بعضى را تربيت كردند و بعضى را بگذاشتند » .

به گردن گرفتن :

تعهد كردن « و من به گردن گرفتم كه بيايم و ملك شام را تمام بگيرم » .

به گمان :

شك دارنده « آنكسانى كه درين شبيخون به گمان بودند چون طبل شنيدند تحقيق كردند » .

بلعجبى :

شگفتى « ديده بر در گماشت كه امروز لعبت باز گردون از پس پردهء غيب چه بلعجبى پيدا خواهد كردن » .

بلعنت :

لعن شده ، ملعون « اى حرام‌زاده در عالم ترا هيچ كارى راست نخواهد شدن كه تو بلعنت زمين و آسمانى » .

بلعنت بودن :

لعن شدن ( رجوع شود به « بلعنت » )

بلعنت شدن :

لعن شدن « من نيز به مثل تو بلعنت شوم » .

بناچار :

ناگزير

بناكام :

اجبارا ، از روى بىميلى « غلامان بناكام اين خبر بملك سرور كردند » .

بند آوردن :

بستن ( راه بند آوردن يعنى راه بستن )

بندخانه :

زندان « امشب نوعى كنم كه شاه سيف الدوله را با نيك‌اختر وزير و شموط از بندخانه برهانم - آن عيار مىآمد كه بندخانهء ايشان را معلوم كرده بود » .

بند كردن :

مقيد كردن « حكم كرد تا پيش - انديش را از پشت مركب بشيب كشيدند و بند كردند » .

بند كشيدن :

حبس كشيدن ، در زندان بسر بردن ، دربند و زندان گذرانيدن « زردهء جادو مرا بجادوى گرفت ، مدتى ديگر نيز آنجا بند كشيدم » .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 796 | مولانا محمد بن احمد بيغمى