بريده :
منقطع
بريده گيس :
گيس بريده ، ناسزاييست كه بزنان مىگفتند ، زن بدكار ، زن بىحفاظ و بىناموس « ابو الخير اين سخن از زن بشنيد ، گفت اى رعناى بريده گيس تو چها مىگويى ! »
بريز :
ريزش ، بارش
« بزد دست در نيزه بهزاد نيز بغريد چون رعد وقت بريز » .
بزان :
وزان « يك سوارى همچو آتش افروخته و يك پيادهيى در ركاب او مثل بادبزان مىآمدند » .
به زحمت آمدن ( رفتن ) :
مصدع شدن « نصر بن عدل گفت سپاهم را شكستند و نيكو راى وزير از من برگشت ، بناچار رو بشما كردم و به زحمت شما آمدم » .
بزيان آمدن :
تباه شدن « بادرفتار دانست كه كار سيامك بزيان آمد و لشكر او كم شد » .
بس بودن :
كافى بودن ، حريف بودن « فرخزاد گفت ما اين دو سوار حريف هزار سوار هستيم . هلال عيار گفت كه با محفه صد سوار بيش نيستند . فرخزاد گفت ما اين مقدار را بسيم » .
بستن :
وارد آوردن ضربات پياپى تيغ و سلاحهاى ديگر يا انجام دادن كارى بمداومت « تيغ جانستان بركشيدند و در فرق و درق هم بستند » .
بهم برببستند تيغ نبرد * چو پتك گران بر دو سندان سرد
بسته :
اسير و مقيد
بسربار :
علاوه بر اين « خبر شاه همه روم گرفته است ، البته در طلب ما خواهند بودن ، بسربار قلعه نيز گرفتيم » .
بسربارى :
علاوه بر اين « صد هزار مرد در مملكت بقتل آمدهاند ، بسربارى شكستى چنين عظيم بر ما آمد » .
بسر چنگ آوردن :
بر سر دست گرفتن « عين الحيات و شريفه هريكى نيم زرهى در بر كردند و كمند بسر چنگ آوردند » .
بسر وقت :
بسراغ « معلوم كنى ايشان در كدام حجرهاند تا شبى بسر وقت او رويم » .
بسزا :
كامل ، كافى
بسيار دان :
علام ، نيكدانا ، پردان « طيفور مردك حرامزادهء گزير بسيار دان بود . - حكماى شيرين زبان و عقلاى بسيار دان » .
بسيار گفتن بار خراست :
مثلى است ، يعنى بىارزش و بيهوده است « گلبوى گفت اى قطاع بسيار گفتن بار خراست ترا اين سخن هيچ فايده نميكند » .
بسيار مال :
متمول ، ثروتمند ، غنى « در شهر دمشق جوانى بود كه دعوى جوانمردى كردى و مرد نامدار و بسيار مال بود » .
بشيب بودن :
پايين بودن ، در زير بودن ، در سراشيب بودن « آندو دختر جايى كه بلند بود كمند مىانداختند ، جايى كه بشيب بود بخم كمند فرو ميرفتند » .
بشيب كشيدن :
فرود آوردن « حكم كرد تا پيش انديش را از مركب بشيب كشيدند » .
بصلابت :
مهيب « فرخزاد نگاه كرد بيابان ريگستانى ديد ، جايى بهيبت و مقام بصلابت » .
بضرب مردى :
بنيروى مردى ، به قوت مردى