فروكوفتند و جنگ مغلوبه برخاست » .
بر خاك انداختن :
نابوده انگاشتن ، پايمال كردن ، زير پا انداختن ، ناچيز شمردن « شموط گفت اين حرامزادگان حق نان و نمك شاه سيف الدوله را بر خاك خواهند انداختن » .
پست كردن ، حقير كردن ، ناكسى را بر خاك انداختن يعنى او را رسوا ساختن و بدنام كردن .
بر خود اثبات كردن :
بر گردن گرفتن ، ملزم شدن « ملك خناس گفت شما اين سخن را برانگيختيد و در حق دختر من چنين دروغ گفتيد اگر قابوس را كشتم از غيرت و حميت كشتم اكنون اگر مهلقا را به شما بدهم بر خود اثبات كرده باشم » .
بر خود حلال كردن :
از آن خود شمردن ، حلال خود دانستن ، بجيب زدن
برداشتن :
منقطع كردن « جمله اميد حيات از خود برداشتند » .
بر رفتن :
بالا رفتن « بهروز بالا رفت و فيروز شاه نيز بررفت » .
برزدن :
خوار كردن ، بىحرمت كردن « شماط گفت ما چرا خدمت كسى كنيم كه قدر مبارزى ما را نداند و ما را ميان مجلس بر زند و خراب كند » .
برسر :
بزرگ ، برتر ، سردار « برسرى چون پهلوان پيلزور » .
بر سر پاى آمدن :
برخاستن و به راه افتادن « شب رنگ آلت عيارى در زير جامه پنهان كرد و در گوشهيى صبر كرد تا عالم روشن شد و خلق بر سر پاى آمدند » .
بر سر رفتن :
حادث شدن و واقع شدن ماجرا براى كسى « فرخزاد را نيز آنچه رفته بود بر سر با پدر قصه كرد » .
برّ طويل :
گويا مراد بادية العرب است « ملك داراب عزم مصر كرد و از راه بر طويل ميرفت » .
بر كار :
با رونق و با رواج « طيفور گفت امروز طالع ما بر كار نيست » .
بر كار شدن :
بر سر كار رفتن ، اشتغال به كار و حرفه و پيشه « تا صبح صادق بدميد و بىكاران بر كار شدند » .
بر كار كردن :
نزديك و مقرب كردن ، روى كار آوردن ، بركشيدن « سيف الدوله خود را در پيش ملك داراب بدين حركت بر كار كرد » .
« خود را پيش ملك داراب بر كار كردند » .
به كار انداختن ، به كار گماشتن ، مأمور كارى كردن « روز ديگر باز جمع آمدند و جاسوسان بر كار كردند تا از سپاه دشمن خبر آوردند » .
بر كردن :
روشن كردن مشعل و چراغ و جز آن « گلاندام گفت چراغ نبايد بر كردن كه در تاريكى تفرج ايشان كردن خوبترست » ( به اين معنى مكرر آمده است ) بالا بردن ، برافراختن ، افراشتن « پنجاه هزار زنگى بودند و همه علمهاى ديوپيكر و نهنگپيكر بركرده » .
به حركت درآوردن و از جا كندن ستور « طومار زنگى زندهفيل را از جاى بركرد و آهنگ ميدان كرد و زندهفيل را در ميدان جهانيد » .
بر كسى آب خوردن :
او را مهلت اندك دادن « اما واى بر ما كه بر ما آب بخورند » .
بر كسى قرار گرفتن :
تحت حكم او درآمدن « اياغ درآمد و گفت ملك قطاع ترا سلام مىرساند و ميگويد كه دير به