خدمت مشغول شدن ما از آنجهت بود تا مملكت انطاكيه بر من قرار گيرد ، قرار گرفت ، اكنون بنده از جملهء خدمتكاران آن حضرتم » .
بر كمال :
كامل ، بىنقص « ملك داراب گفت شاه سرور مردى بغايت جبار و متعصب است و عقل بر كمال ندارد » .
بر گردن گرفتن :
تعهد كردن ، پذيرفتن « چون نامهء من بمطالعه رسيد بايد كه بىتوقف عين الحيات را بفرستى و از كردهء خود پشيمان گردى و از شهر بيرون آيى و مال بر گردن گيرى و آن جوانان سپاه مرا از بند خلاص دهى » .
بر گرديدن :
خلاف كردن ، اعراض كردن ، برگشتن « شاه گفت اگر راست ميگويى سوگند ياد كن به يزدان پاك جانآفرين كه از ما برنگردى و رو نگردانى » .
واژگون شدن ، بادبار و بدبختى گرفتار شدن « هلال گفت خانومانت بر گرداد . - هلال پيش شاه وليد آمد و خدمت كرد و گفت اين سيامك سيهقباست مگر دولتش برگرديده كه با ده هزار سوار خود را بر درياى لشكر زده است » .
برگشتن :
روى برگرداندن ، خلاف عهد كردن ، اعراض « طالق گفت من سوگند خوردهام كه از ايرانيان برنگردم ، تا باشم خدمتكار ايشان باشم - ميراق گفت سوگند ياد كنم كه از شما برنگردم و با دوستان شما دوست باشم و با دشمنان شما دشمن باشم » .
برگشودن :
مفتوح ساختن ، گشودن « ملك نصر گفت اى نيكوراى در شهر برگشاى » .
بر ماليدن ( دست را ) :
ورماليدن و بالازدن آستين ، دست بالا كردن « راهب دست برماليد و زخم جهانافروز را بربست » .
برنشستن :
سوار شدن ، بر ستور برآمدن « قيدار با رؤساى مكه برنشستند و استقبال كردند » .
بروز كردن :
بروز آوردن « القصه آن شب را نيز بروز كردند ، چون روز شد زرده به كار بدر رفت » .
بر هم برآمده :
ژوليده « پيرى را ديد ريش زرد و موى برهم برآمده » .
برهم رفتن :
پريشانخاطر شدن ، آشفته شدن ، « اهل دمشق جمله بر سر برج و بارو شدند ، گرد سپاه ايران ديدند كه جهان تا جهان گرفته ، خلق برهم رفتند » .
برهم زدن :
درهم آويختن ، به يكديگر تاختن « آن سى هزار سوار از قفاى سپاه عرب درآمدند و برهم زدند » .
نيك درآميختن چيزى در مايعى « يك مشت داروى بيهوشانه در آن شراب ايشان كردم و برهم زدم » .
بريدن :
كندن چاه و نقب و نظاير آن : « طارق عيار دانست كه اول در قفاى زندان چاه بايد كندن و بعد از آن در چاه بايد رفتن و نقم در خاك بايد بريدن و در ميان زندان هم چاه بايد بريدن و بدان چاه بالا بايد رفتن » .
طى كردن ، پيمودن ، درنورديدن : « شب و روز راه مىكرد و كوه و دشت و صحرا مىبريد » .
جدا افتادن « فيروز شاه گفت اى جوانمردان نوعى كنيد كه از هم نبريد كه لشكر غلبهاند ، اگر بمانيد ديگر بهم نرسيد » .