تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 794

مساهمون:

ص٧٩٤
خدمت مشغول شدن ما از آنجهت بود تا مملكت انطاكيه بر من قرار گيرد ، قرار گرفت ، اكنون بنده از جملهء خدمتكاران آن حضرتم » .

بر كمال :

كامل ، بىنقص « ملك داراب گفت شاه سرور مردى بغايت جبار و متعصب است و عقل بر كمال ندارد » .

بر گردن گرفتن :

تعهد كردن ، پذيرفتن « چون نامهء من بمطالعه رسيد بايد كه بىتوقف عين الحيات را بفرستى و از كردهء خود پشيمان گردى و از شهر بيرون آيى و مال بر گردن گيرى و آن جوانان سپاه مرا از بند خلاص دهى » .

بر گرديدن :

خلاف كردن ، اعراض كردن ، برگشتن « شاه گفت اگر راست ميگويى سوگند ياد كن به يزدان پاك جان‌آفرين كه از ما برنگردى و رو نگردانى » . واژگون شدن ، بادبار و بدبختى گرفتار شدن « هلال گفت خان‌ومانت بر گرداد . - هلال پيش شاه وليد آمد و خدمت كرد و گفت اين سيامك سيه‌قباست مگر دولتش برگرديده كه با ده هزار سوار خود را بر درياى لشكر زده است » .

برگشتن :

روى برگرداندن ، خلاف عهد كردن ، اعراض « طالق گفت من سوگند خورده‌ام كه از ايرانيان برنگردم ، تا باشم خدمتكار ايشان باشم - ميراق گفت سوگند ياد كنم كه از شما برنگردم و با دوستان شما دوست باشم و با دشمنان شما دشمن باشم » .

برگشودن :

مفتوح ساختن ، گشودن « ملك نصر گفت اى نيكوراى در شهر برگشاى » .

بر ماليدن ( دست را ) :

ورماليدن و بالازدن آستين ، دست بالا كردن « راهب دست برماليد و زخم جهان‌افروز را بربست » .

برنشستن :

سوار شدن ، بر ستور برآمدن « قيدار با رؤساى مكه برنشستند و استقبال كردند » .

بروز كردن :

بروز آوردن « القصه آن شب را نيز بروز كردند ، چون روز شد زرده به كار بدر رفت » .

بر هم برآمده :

ژوليده « پيرى را ديد ريش زرد و موى برهم برآمده » .

برهم رفتن :

پريشان‌خاطر شدن ، آشفته شدن ، « اهل دمشق جمله بر سر برج و بارو شدند ، گرد سپاه ايران ديدند كه جهان تا جهان گرفته ، خلق برهم رفتند » .

برهم زدن :

درهم آويختن ، به يكديگر تاختن « آن سى هزار سوار از قفاى سپاه عرب درآمدند و برهم زدند » . نيك درآميختن چيزى در مايعى « يك مشت داروى بيهوشانه در آن شراب ايشان كردم و برهم زدم » .

بريدن :

كندن چاه و نقب و نظاير آن : « طارق عيار دانست كه اول در قفاى زندان چاه بايد كندن و بعد از آن در چاه بايد رفتن و نقم در خاك بايد بريدن و در ميان زندان هم چاه بايد بريدن و بدان چاه بالا بايد رفتن » . طى كردن ، پيمودن ، درنورديدن : « شب و روز راه مىكرد و كوه و دشت و صحرا مىبريد » . جدا افتادن « فيروز شاه گفت اى جوانمردان نوعى كنيد كه از هم نبريد كه لشكر غلبه‌اند ، اگر بمانيد ديگر بهم نرسيد » .