تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 792

مساهمون:

ص٧٩٢
ملاطيه را برآورده بودند به غير از دروازهء املاق - در غار را برآورد و برفت » . روبراه كردن ، ساز دادن ، درست كردن ( برآوردن كار ) ، انجام دادن « باشد كه يزدان كارى برآرد » .

برآويختن :

گلاويزشدن ، آويختن در يكديگر « هردو سپاه باهم برآويختند و برآميختند و برانگيختند و باهم گردان شدند » .

برافگندن :

برانگيختن ، بتاخت راندن ستور ، بتاخت درآوردن مركب ، تازاندن « شيرافكن مركب برافگند و تا خندق آمد » .

برانداختن :

به بالا انداختن ، برافگندن « شبرنگ پاى خود را در درز ديوار محكم كرد و بدان دست ديگر كمند گرفته بود ، برانداخت ، كمند از دست شبرنگ جدا شد قلاب كمند در كنگره محكم شد » . « كمند را برانداخت ، سر كمند بر خاربن آمد ، كشيد و محكم كرد ، باز كمند در دست درآورد و برانداخت » . به روى چيزى يا كسى يا حيوانى افگندن « بر گستوان بر پشت مركبان برانداختند » .

برانگيختن :

تازاندن اسب بيكبارگى ، يكباره از جا بركندن ستور ، از جاى خود بتاخت روان شدن « فيروز شاه نوجوان برانگيخت از بالاى آن پشته ، همچون سيلى كه از قلهء كوه فرود آيد روان شد » . پراگندن سخن و شايع ساختن آن « ملك خناس گفت شما اين سخن را برانگيختيد و در حق دختر من چنين دروغ گفتيد » .

به راه كردن :

روانه كردن ، گسيل كردن « فيروز شاه غلامان مجرب را خلعت و نعمت داد و ايشان را به راه كرد » .

برباد دادن :

از دست دادن ، « ملك مسروق گفت اى دريغ كارى نكرديم و گنج و خزينه و مال نيز بر باد داديم » .

بر بالا بردن :

بزرگ داشتن ، قدر نهادن ، پر ارج و مقدار دانستن « بهزاد گفت اى حرام‌زاده بسيار مغرور شده‌اى و خود را بر بالا مىبرى » .

بربستن :

متعهد كردن ، پاىبند كردن ، مقيد كردن بعهد و سوگند و جز آن « در حال در طلب چندى از خدمتكاران نزديك خود فرستاد و ايشان را بسوگند بربست و با ايشان عهد كرد - املاق را طلب كنيم اول او را بسوگند بربنديم بعد از آن با او در ميان نهيم » . بستن ، مقيدكردن « هلال در دويد و شبرنگ را محكم بربست و بر پشت گرفت تا روانه شد » .

برپيچيدن :

درافتادن ، بعداوت و منازعه بر خاستن « از براى اندك چيزى با ياران خود برپيچيدى و با ملك داراب عداوت كردى » .

برتافتن :

تحمل كردن ، جايز بودن « از خواب بيدار گردان كه تعلل برنمىتابد » .

برجوشيدن :

برافروخته شدن از خشم « ملك خناس چون اين سخنها بشنيد برجوشيد و غضب كرد » .

برچيدن :

جمع كردن « امراى پاىتخت بيكبار سرها برهنه كردند و كنيزكان مويها بريدند و بازارها را برچيدند و خاك و خاكستر در پاىتخت ريختند » .

برخاستن :

حادث شدن ، بوجود آمدن « طبل جنگ