تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 791

مساهمون:

ص٧٩١

بدونيمه زدن :

بدونيمه كردن بر اثر ضربت شمشير « بناكام اين خبر بملك سرور كردند كه امشب از غلامان خاص شاه غلامى را بر بام سراى ملك بدونيمه زده‌اند » .

بر :

بغل ، آغوش « هلال گفت شاد باش اى عين الحيات من خدمتكار قديم پدر توام و ترا بكول و بر پرورده‌ام » .

بر :

بيابان ، بيابان خشك بىآب « آن هشت سر امير با پنجاه هزار سوار ايرانى در بابل زمين كار راستى بر حجاز كردند » .

برآمدن :

بالاآمدن ، رفتن برجاى مرتفع « اهل شهر عماسيه بر برج و باره برآمدند . - به‌روز دست بر كمند زد و برآمد و از آنجانب فرود آمد » . برخاستن : « ناگاه از روى بيابان گرد برآمد » . رستن ، روييدن : « خاربنى را ديد كه از ميان سنگ برآمده بود » . حريف شدن ، توانايى مقابله و برابرى او را داشتن « چندانك من مملكت داشتم و گنج و مالم بود جهد بسيار كردم با ايشان برنيامدم » . انجام شدن ، صورت گرفتن « گفت نيكو انديشه‌يى كرده‌اى ، اگر برآيد » . محروم شدن : « چون از اينجا برآمديم بارى در پيش قيصر با حرمت باشيم » . گذشتن ، سپرى شدن « چون لحظه‌يى بر آمد » . « چون يك زمان برآمد هنوز اندكى از آن طعام باقى مانده بود كه اثر داروى بيهوشانه بريشان مستولى شد » . طالع شدن ، طلوع كردن « چون آفتاب جهان‌تاب برآمد در هردو لشكر آواز طبل جنگ برآمد . - صبر كرد كه مهتاب برآيد و عالم روشن گردد » . روبراه شدن كار و انجام يافتن آن « شاه سرور گفت اگر هلال عيار اينجا بودى اين كار به زودى برآمدى - جمشيد شاه گفت من بروم باشد اين كار بر دست من برآيد - اين كار بدست كسى برآيد كه صاحب قران شرق و غرب عالم باشد - عظيم در ترس بودند كه مبادا اين كار امشب برنيايد » . خروج كردن ، عصيان كردن « قمطالوس نعره زد كه اى جهان‌افروز چرا در ميدان نمىآيى كه شنيده‌ام مبارزت ترا كه عظيم مبارزى و دعوى پهلوانى ميكنى و با پدرت برآمدى » . محروم ماندن و جدا شدن از چيزى « كه تو هم از جان و جوانى برآيى و ما هم از تو برآييم - بقول من راضى شويد تا از ملك و مملكت و شاهى برنياييد » . مشهور شدن « ملك داراب گفت در لشكر جار اندازيد و حكم كنيد تا رعيت يمن را كسى زحمتى ندهد تا رعيت از ما به زحمت نباشد تا نام ما در ديار يمن بظالمى برنيايد » . صيرورت ، گرديدن « رنگش زرد برآمد . - سرخ برآمد » . ساطع شدن « گندى عظيم از آن حوض بر مىآمد - بخارى ديدند عظيم كه از آن دريا برمىآمد » .

برآوردن :

بالا آوردن ، بالا كشيدن « حكم كرد تا گلبوى را از چاه برآوردند » . بستن ، به گل گرفتن « جملهء دروازهاى
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 791 | مولانا محمد بن احمد بيغمى