در دمشق نشان ميدادند . چون معلوم كردند كه سپاه ايران نبودهاند و بىاختيار تيغ درهم نهادهاند و از هم كشتهاند ، عجب ماندند و گفتند كه صنع خداى تعالى بوده است كه اين حرامزادگان بر ما رحم نكردند ، خداى تعالى چنان حكم كرد كه جمله بدست هم يكديگر را بكشتند . اما سببى بوده باشد .
آن سپاه در گريه و زارى و اهل ملاطيه بر سر برج به تفرج ، بهروز عيار صورت مبدل كرده در ميان سپاه طرمتاش آمد كه خبرى باز داند و از براى ياران طعامى بدست آورد . گرد آن سپاه مىگشت و تفرج مىكرد كه كشتگانرا بدوش ميكشيدند و كشتگان خود را طلب مىكردند . بهروز گفت اين قوم را اجل گرفته بود كه تيغ درهم نهادند .
ما را هيچ اختيارى درين نبود . خداى تعالى را حكم چنين بود كه اين كافران بدست خود هم ديگر را هلاك كنند . بر در بارگاه وليد خالد آمد ، خلقى غلبه آنجا جمع آمده بودند و بسيارى زخمدار بودند . بهروز گوش و هوش نهاده بود تا چه بشنود .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه شاه سيف الدوله و نيكاختر وزير و شموط و عين الحيات و عين الصفا بر سر كوه انتظار مىكشيدند كه بهروز عيار كى بيايد كه عين الحيات عظيم گرسنه بود كه سه روز بود كه هيچ نخورده بود و آدمى را از خوردن ناگزيرست . از « 1 » آن وقتى كه بهروز عيار بطلب طعام رفت اندك زمانى برآمد . عين الحيات گفت من وقتست كه از گرسنگى هلاك شوم كه سه روز است كه هيچ نخوردهام . عين الصفا گفت مرا خود هيچ طاقت نمانده است .
شاه سيف الدوله گفت كه بهروز هماكنون بيايد و طعام بيارد . ايشان درين سخن بودند كه ناگاه درويشى خرقهپوشى در آن اول صباح پيش از طلوع آفتاب در آن دره بشتاب تمام ميرفت . عين الحيات را نظر بر آن درويش افتاد ، با شاه سيف الدوله گفت اى شهريار درويشى از پايان دره مىگذرد ، بنگريد كيست ؟ اگر طعامى با خود دارد بهر نوعى كه باشد ازو قدرى بستانيد كه مرد مسافرست بىزواده
هامش
( 1 ) - در اصل : در .