تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 790

مساهمون:

ص٧٩٠
مالها بعضى بر امرا بخش كرد » .

بخفتم :

بخسبم ، بخوابم « سر بر رانت نهم و زمانى بخفتم » .

بخفتيم :

بخسبيم ، بخوابيم « يك زمان باهم بخفتيم » .

به خود فروماندن :

متحير شدن « غلامان از جاى خود برجستند و احوال بازدانستند ، جملگى به خود فروماندند » .

بخورد شدن :

بخورد رفتن ، خورده شدن « نعره از اهل كشتى برآمد ، گفتند آن بهتر بودى كه بخورد زنگيان آدمىخوار شديم » .

بخورد كسى دادن :

به او خورانيدن « داروى بيهوشانه در جيب دارم ، بخورد اين قوم خواهم داد » .

بد :

شرير « اما آن يكى ديگر طيفور نام دارد و حرام‌زادهء بدست » .

بدبختى كردن :

مدبرانه كارى كردن ، از بخت بد خطايى مرتكب شدن « هلال گفت اى خداوند روى زمين بدبختى كردم ، بد كردم ، ندانستم ، اكنون توبه كردم » . لگد ببخت خود زدن « اسد گفت بدبختى مكن و اگر نيايى ترا به زور ببرم » .

بدحال :

پريشان ، آشفته‌حال

بددل :

ترسو « چون سپاه واقف شدند دل در بر بددلان بلرزه درآمد اما چون فرمانبردار بودند بضرورت به كار راستى حرب فردا مشغول شدند » .

بدر بودن :

( از سخن كسى . . . ) سرپيچى كردن ، تمرد كردن « طارق گفت اى پهلوانان مرا از سخن او بدر نمىبايد بود » .

بدر جستن :

بشتاب بيرون آمدن ، با عجله بيرون جستن « ايشان چون بشنيدند بدر جستند و سوار شدند » .

بدر رفتن :

بيرون رفتن « چون روز شد زرده به كارى بدر رفت طلايه از هردو لشكر بدر رفت » .

بدر كردن :

بيرون كردن « بفرمود تا طارق عيار را بدر كردند » .

بدرود باش :

خداحافظ . از من بدرود باش يعنى مرا به خدا بسپار ، با من وداع كن « خورشيد شاه گفت اى برادر از من بدرود باش كه در كار عظيم خطرناك قدم نهادم » .

بدسواد :

بدديدار ، بدمنظر « بهزاد نگاه كرد كوه‌تن را ديد بغايت بدشكل و بدسواد اما به هيبت و به صلابت تمام » .

بدشكل :

زشت ، كريه « پيرزنى بغايت زشت و بدشكل » .

بدفرسا :

بدطلعت « زشت‌رايى بدفرسايى بزرگ بينى دهان‌غارى » .

بدفعل :

بدكنش « بهزاد گفت اى بدفعلان جان از دست من كجا بريد - پس آن حرام‌زادهء بدفعل در پيش افتاد » .

بدل كردن :

مبدل كردن ، تغيير دادن « عياران صورت خود را بدل كردند » .

بدلى و هزار دل :

يك‌دل نه هزار دل . در تعبير معاصران : يك دل نه صد دل « چون توران‌دخت آن قد و بالاى چون سرو او را و آن روى چون ماه را بديد بدلى و هزار دل عاشق مظفر شاه شد » .

بدور افتادن :

بدرازا كشيدن ، طول كشيدن و طولانى شدن