مالها بعضى بر امرا بخش كرد » .
بخفتم :
بخسبم ، بخوابم « سر بر رانت نهم و زمانى بخفتم » .
بخفتيم :
بخسبيم ، بخوابيم « يك زمان باهم بخفتيم » .
به خود فروماندن :
متحير شدن « غلامان از جاى خود برجستند و احوال بازدانستند ، جملگى به خود فروماندند » .
بخورد شدن :
بخورد رفتن ، خورده شدن « نعره از اهل كشتى برآمد ، گفتند آن بهتر بودى كه بخورد زنگيان آدمىخوار شديم » .
بخورد كسى دادن :
به او خورانيدن « داروى بيهوشانه در جيب دارم ، بخورد اين قوم خواهم داد » .
بد :
شرير « اما آن يكى ديگر طيفور نام دارد و حرامزادهء بدست » .
بدبختى كردن :
مدبرانه كارى كردن ، از بخت بد خطايى مرتكب شدن « هلال گفت اى خداوند روى زمين بدبختى كردم ، بد كردم ، ندانستم ، اكنون توبه كردم » .
لگد ببخت خود زدن « اسد گفت بدبختى مكن و اگر نيايى ترا به زور ببرم » .
بدحال :
پريشان ، آشفتهحال
بددل :
ترسو « چون سپاه واقف شدند دل در بر بددلان بلرزه درآمد اما چون فرمانبردار بودند بضرورت به كار راستى حرب فردا مشغول شدند » .
بدر بودن :
( از سخن كسى . . . ) سرپيچى كردن ، تمرد كردن « طارق گفت اى پهلوانان مرا از سخن او بدر نمىبايد بود » .
بدر جستن :
بشتاب بيرون آمدن ، با عجله بيرون جستن « ايشان چون بشنيدند بدر جستند و سوار شدند » .
بدر رفتن :
بيرون رفتن « چون روز شد زرده به كارى بدر رفت طلايه از هردو لشكر بدر رفت » .
بدر كردن :
بيرون كردن « بفرمود تا طارق عيار را بدر كردند » .
بدرود باش :
خداحافظ . از من بدرود باش يعنى مرا به خدا بسپار ، با من وداع كن « خورشيد شاه گفت اى برادر از من بدرود باش كه در كار عظيم خطرناك قدم نهادم » .
بدسواد :
بدديدار ، بدمنظر « بهزاد نگاه كرد كوهتن را ديد بغايت بدشكل و بدسواد اما به هيبت و به صلابت تمام » .
بدشكل :
زشت ، كريه « پيرزنى بغايت زشت و بدشكل » .
بدفرسا :
بدطلعت « زشترايى بدفرسايى بزرگ بينى دهانغارى » .
بدفعل :
بدكنش « بهزاد گفت اى بدفعلان جان از دست من كجا بريد - پس آن حرامزادهء بدفعل در پيش افتاد » .
بدل كردن :
مبدل كردن ، تغيير دادن « عياران صورت خود را بدل كردند » .
بدلى و هزار دل :
يكدل نه هزار دل . در تعبير معاصران : يك دل نه صد دل « چون توراندخت آن قد و بالاى چون سرو او را و آن روى چون ماه را بديد بدلى و هزار دل عاشق مظفر شاه شد » .
بدور افتادن :
بدرازا كشيدن ، طول كشيدن و طولانى شدن