بودن ، لازم بودن
بباد درآوردن :
باهتزاز درآوردن ، باددادن « علمهاى زرد و سرخ و بنفش بباد در آوردند » .
بپر :
پرنده ، در حال پرواز « از محلى كه مصلحت دانستند كمند برانداختند و چون مرغ بپر بر سر حصار آمدند » .
بتجديد :
مجددا « صعلوك ايشان را بتجديد سوگند داد و بعهد درآورد » .
بتقديم رسانيدن :
پيش داشتن ، اداكردن « آنچه وظيفهء خدمتست بتقديم رسانم . - شرايط تعظيم بتقديم رسانيد » .
بتلف آمدن :
كشته شدن ، تلف شدن « يك فرزندم هلاك گرديد و چندين سرداران بتلف آمدند » .
بتن تنها :
بتنهايى
بجان كوشيدن :
تا پاى جان ايستادن ، جنگيدن تا نثار جان « مؤلف اخبار گويد كه فرخزاد با ميسره بجان مىكوشيد - شاميان از بيم جان بجان مىكوشيدند » .
بجاى :
در حق « در حق تو به هيچ نوع بدى نكردم و تو در عوض آنها از بدى هيچ نماند كه بجاى من نكردى » .
بجاى آوردن :
انجام دادن « آنچه وظيفهء جان سپاريست بجاى آورم » .
حفظ كردن ، حراست كردن « مردانه باشيد و ناموس مصريان بجاى آوريد » .
بجاى خود نشستن :
حد خود نگاه داشتن « برو با جند ديو بگو كه فضولى مكن و بجاى خود بنشين » .
بجمع :
بتمامى « تا جملهء بزرگان پاىتخت او بجمع گرد آمدند و هريك برجاى خود قرار گرفتند » .
به جهت :
براى « هزار دينار سرخ به جهت خرجى راه به دو دادند » .
به چشم و بسر :
سمعا و طاعة « ملك داراب رو بطيطوس حكيم كرد و گفت اى حكيم از براى ما رملى بزن . طيطوس حكيم خدمت كرد و گفت به چشم و بسر » .
بحر كمان :
خانهء كمان ( رجوع شود به خانهء كمان ) « و يك تير خدنگ پانزده مشتى چهار پرالماس پيكان در بحر كمان نهاد . - سيامك خدنگى بنام او در بحر كمان پيوست » .
بحرمت :
محترم ، مكرم
به حساب گرفتن :
اعتبار كردن ، وقعگذاردن « اول آنكه من فرزند تو را به جهت فرزند خود شاه صالح خواستارى كردم قبول نكردى ، مرا و فرزندم را به حساب نگرفتى » .
به حكم :
بعنوان ، بمنزله « مضمون مكتوب اين بود كه طيطوس حكيم كه استاد منست و وزير ملك دارابست به حكم اسيرى آرى » .
به حلق درآويختن :
بدار كشيدن « حكم كرد تا از آن جوانان كه گرفته بودند جمعى را بر سر چهار سوى بازار به حلق درآويختند » .
بحلى خواستن :
حلال كردن « عياران خود را وداع كردند و ازيشان بحلى خواستند » .
بخش كردن :
تقسيم كردن ، توزيع كردن ، قسمت كردن « شاه سيف الدوله دروازهاى ملاطيه را بر لشكريان بخش كرد . - چون كورنگ را آن حد مال رسيد از آن