بازگرديدن :
بازگشتن « فيروز شاه بازگرديد و بر جاى فارس قلعهبان قرار گرفت » .
بازگشاد :
مصدر مرخم از بازگشادن يعنى فرج مقابل شدت
بازماندن :
واماندن ، خسته شدن « اگر هزار من بار بر پشتش نهند ببرد و بازنماند » .
بازى :
شوخى « ازين نوع سخنها ببازى مى گفت و فيروز شاه مىخنديد » .
بازيچه باختن :
ضرب شست نشان دادن ، نقش زدن « هلال با خود گفت امشب آن شب است كه با سپاه ايران بازيچهيى ببازم » .
باستقلال :
مستقل « شاه سرور گفت اين ملك داراب پادشاه باستقلال است » .
باشد كه :
شايد كه ، ممكن است كه ، امكان دارد كه
باشيدن :
مقيم بودن ، اقامت كردن ، سكونت داشتن ، بسربردن « او با جوانى بازرگان در آن حجره مىباشند - من مقام عين الحيات را ميدانم كه او در ايوان دختر شاه وليد مىباشد - چند وقتست كه در خدمت ملك مسروق مىباشم » .
باطل شدن :
خطا شدن طعن و ضرب نيزه و تيغ و تير و امثال آن در جنگهاى تنبتن
باعتبار :
معتبر « اين شاه سرور يمنى پادشاه به اعتبار است » .
باقيان :
ديگران ، بقيه ، در لهجهء عاميانه باقيها « شاه سرور را از گريختن شبرنگ خبر كردند . شاه سرور گفت باقيان را نيكو نگاه داريد » .
باقى داشتن :
( با كسى . . . ) از وى طلبكار بودن ، بر او فزونى داشتن « فيروز شاه گفت اگر تيغ بر قاعدهء دستم بودى كى از دستم خلاص يافتى اما به دولت شاه جهان با وى باقى دارم » .
با [ كسى ] كردن :
به [ او ] دادن ، در حبالهء نكاح [ او ] درآوردن « گهرتاج را با ملك داراب كردند » يعنى : گهرتاج را بملك داراب دادند ، گهرتاج را در عقد ملك داراب درآوردند .
بالا :
قد ، بلندى « اين قطرانست كه در آن لشكر بقد و بالا و گرز و كوپال او كسى ديگر نبود » .
بالابگور :
دشنام و نفرين است « خون برآوردهء بالا بگور » .
بالا شدن :
بالا رفتن « دست در كمند زد و بر بالا رفت و كمند بكشيد و بالا شد » .
بالا كشيده :
بلندقد
بالا گرفتن :
بالا آمدن
با ناموس :
با نام
بانگ بر قدم زدن :
بتعجيل رفتن ، بشتاب رفتن
بانگ زدن :
جارزدن ، منادى دردادن « در شهر بر روى سرور يمنى ببنديد و بنام ملك داراب شهر را بانگ زنيد » .
باورچى :
خواليگر ، سفرهدار « بعد از ساعتى باورچيان موجهء شاهى و شيلان پادشاهى درآوردند » .
باورچىخانه :
آشپزخانه « سرهنگ گفت كه بيا با من و طعام بردار . . . و شبرنگ را بر در باورچىخانه آورد و طعامى چند از هر باب بر سر شبرنگ نهاد » .
بايستن :
سزاوار بودن ، درخور بودن ، شايسته