تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 785

مساهمون:

ص٧٨٥
توبرهء حكمت ، مجازا بمعنى كيسه‌يى كه عياران با خود داشتند و انواع ابزار عيارى را از قبيل داروى هوش‌بر و ابزار نقب زدن و نظاير اين چيزها در آن حفظ مى كردند .

انتظار :

منتظر ، در انتظار « جوانان ايران هر شب بيدار و هشيار مىبودند و سلاح‌پوش نشسته و انتظار تا چه شود » .

انتظار بودن :

انتظار كشيدن ، منتظر بودن « جاسوسان بطلب فرستاده بودند و انتظار ايشان مىبودند - و انتظار آن خبر بودند » .

انتظار كردن :

انتظار كشيدن ، منتظر بودن « شاه سرور نيز در آن حوالى رسيده بود . و انتظار شاه اسد مىكرد - نيك‌انديش انتظار ميكرد . هلال برسيد و عين الحيات را بياورد » . « چون كارسازى سپاه راست شد . از هردو جانب انتظار مىكردند كه اول كس كه خواهد بود كه در ميدان درآيد » .

انتظار كشيدن :

منتظر بودن ، در انتظار بسر بردن « كنيزك نمىآمد و غلام انتظار مى كشيد » . « ملك داراب گفت مرا يقين بود كه اين چهل روز كه با ما وعده كردند انتظار اين لشكر مىكشيدند و وعده خلاف كردند » .

انداختن :

در حال گريز به جايى درآمدن « به‌روز گفت ما را نوعى مىبايد كردن كه خود را به زودى بر كنار دريا پيش كشتى اندازيم و راه جزيرهء دست‌گرد در پيش گيريم و برويم » . « خود را بقيصريه اندازيم » . « هواى سفر دارم باشد كه خود را در مصر اندازم » . شايع كردن ، پراگندن ، منتشركردن « نقيبان لشكر را طلب كردند تا در لشكر خبر جنگ بيندازند » .

انعام كردن :

انعام دادن

انفعال خوردن :

شرمنده شدن ، شرمسار شدن ، شرمگين شدن ، خجل شدن « قطاع عظيم انفعال خورد كه پدر مرادش را برنياورد » . « شاه شجاع انفعال خورد و سر در پيش انداخت » .

انفعال خورده :

خجل ، شرمسار

انگشت بر لب نهادن :

سكوت كردن « اما آن دو طرار پيش زرين‌تاج آمدند و آن‌دو مبارز ايرانى را آنجا دربند كردند و انگشت بر لب نهادند و ازين حال هيچكس را خبر نكردند » .

انگشت نهادن :

تجاوز كردن ، تصرف كردن « انگشت بر مال رعيت منهيد ، هيچكس را با مال رعيت كارى نيست » .

انگشترين :

انگشترى

انگيز :

انگيختن ، جنب‌وجوش « عسطور شاه و سرور يمنى درانگيز سپاه‌اند كه جواب كار ايرانيان بگويند - در اين‌انگيز لشكر قيصر ميخواهد كه با ملك داراب جنگ كند » .

اياغ :

پياله و كاسه‌اى كه در آن شراب خوردند ، ساغر ، ساتگين

اياغ‌دار :

ساقى « قطاع را غلام بچه‌يى بود كه اياغ‌دار او بود » .

ايام :

روز ( جمعى است كه بجاى مفرد به كار رفته است ) « امروز روز فرصت و ايام نصرتست » .

ايرانشهر ( ايران‌شهر ) :

كشور ايران ( اين
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 785 | مولانا محمد بن احمد بيغمى