تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 784

مساهمون:

ص٧٨٤

اشكليل كردن :

پاىبند زدن « پس بر كنار چشمه‌سارى فرود آمدند و مركب را اشكليل كردند و در آن بيابان گذاشتند » .

اصطرخ :

ضبط ديگر استخر « اصطرخ پارس - استخر پارس » .

اعتبار كردن :

اهميت دادن « جلدك گفت اى ملك سپاه ايران عظيم غافل و پراگنده مىآيند و سپاه ما را هيچ اعتبارى نمىكنند » .

افتادن :

خلجان كردن « اما در دلش افتاد كه بر تخت رود و از آن نعمت بخورد » . واقع شدن ، رخ دادن « ناچار اين كار مرا افتاده است » . عارض شدن ، دست دادن « شاه‌نوش چون نام عين الحيات شنيد گريه بر وى افتاد » . رسيدن ، قرار گرفتن در محل و موضع ، مكان‌گير شدن « از اينان سؤال كنيد كه چه كسانند و بدين مقام چون افتاده‌اند » . توجه كردن ، پرداختن « شاه شجاع گفت چون ما ازين كار لشكر بپردازيم آنگاه به احوال ايشان افتيم » . شايع شدن « خبر در ايران افتاد » . « اين خبر در شهر پريان افتاد » . موكول گشتن « گفت كار من و تو افتاد بفردا كه در ميدان درآييم » .

افتيدن :

افتادن « سيامك چون چنان ديد طمع از خود به كلى ببريد بناچار تيغ كشيد و در آن قوم افتيد - از پشت مركب در خاك افتيد »

افسون :

عزيمه ، ورد ، سحر و جادو

افگار :

آزرده ، ملول ، پريشان‌خاطر « عين الحيات خاطرش از براى شريفه ملول بود كه پنداشت كه او را گرفته‌اند چون بخم كمند از آن روزنه فرود آمد شريفه را ديد نزد مادرش اسماء نشسته گفت اى خواهر حال تو چيست كه من از براى تو افگار شدم » .

افگندن :

تازاندن اسب در حمله و آن را بتاخت جانب كسى برانگيختن « مركب بر شاه شجاع افگند » .

اگر خواستند و اگرنه :

خواه و ناخواه

اگر مه :

اگرنه

التفات :

پروا ، توجه ، عنايت « اما تو با من خيلى بىالتفاتى كرده‌اى » . « فيروز شاه را اعتماد كلى بر هلال عيار شده بود كه مدت دو ماه بود كه در خدمت ايستاده بود و التفاتى بسپاه يمن نكرده بود » .

الجوق :

الاچيق ، الچيق « و روى بر كوه احمر كردند و خيمه و بارگاه و الجوق فرو كوفتند » .

الماس‌نامه :

نامهء تند ، نامهء مقرون بتهديد ، نامه‌يى كه چون الماس برنده باشد « شاه سرور چون بر مضمون مكتوب اطلاع يافت و اين الماس‌نامه را استماع كرد » . « چنين الماس‌نامه‌يى داد نبشتن » .

امشبينه :

امشبى « شب‌رنگ گفت اى طارق عجب دعوى كردى كه شبيخون امشبينه را دفع كنى » .

اميد كردن :

نويد دادن ، اميدوار ساختن « بسيارش اميد مىكرد » .

امير طلايه :

طلايه‌دار

انبانچهء حيل :

توبرهء حيل ، حرزدان حكمت ،