نقيبان سپاه آمدند و در پيش شاه خدمت كردند و گفتند اى ملك هيچ بيگانه در سپاه ما نيست . چندانك احتياط كرديم هيچ بيگانه نديديم . نمىدانيم كه چه حالتست . وليد خالد گفت طبل آسايش بزنيد . سپاه دست از قتل هم باز داشتند .
هنوز تمام روز نشده بود ، اين خبر در سپاه افتاد كه دست از جنگ كردن باز داريد كه هيچ بيگانه در ميان شما نيست . امشب همه شب از هم كشتهايد و خبر نداريد . درين گفتن بودند كه پهلوان طرمتاش و سالار و زرينتيغ و شماس و شماط آمدند . جنگ كرده و تيغهاى خونآلود . نيك انديش گفت اى پهلوان اين چه حالتست كه هيچ بيگانه درين ميانه نيست . طرمتاش بسيار دريغ خورد و گفت اى شاه بتاج و تخت تو سوگند كه امشب هزار كس را بيشتر كشتهام .
زرينتيغ گفت من نيز دويست كس را كشته باشم . طرمتاش دست بر دست زد و بسيار دريغ خورد و گفت بنگريد كه چون بوده است .
ايشان درين سخن كه جمعى آمدند و گفتند اى خداوند ، امشب شاه سيف الدوله و نيكاختر وزير و شموط را از زندان بردهاند و آن ده كس را كه بريشان موكل بودند ، ايشانرا سر بريدهاند . طرمتاش گفت اين كار كه كرده باشد ؟ بطلبيد ! نيك انديش گفت كجا طلب كنند كه اين كار عيارانست كه آمدند و ايشانرا از بند بدر بردند و اين فتنه ايشان انگيختهاند . طرمتاش گفت طلب كنيد كه بيگانهء كشته درين ميان هست يا نه . بسيارى طلبيدند هيچ بيگانه نيافتند . پيش وليد خالد و طرمتاش آمدند و گفتند امشب تا ده هزار كس بهلاك آمدهاند . زخم داران بىشمارند . يك بيگانه درين ميانه نيست الا جمله يكديگر را كشتهاند .
فغان از آن قوم برآمد . پدر بدست خود پسر را كشته بود و پسر پدر خود را هلاك كرده بود . بدين طريق آن سپاه در عزاى دوستان و فرزندان و برادران كه بدست هم هلاك شده بودند ، جامها چاك كردند و گريه و زارى برآوردند . اهل ملاطيه تصور كرده بودند كه سپاه ايران بريشان شبيخون آوردهاند كه سپاه ايران را
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 70
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٠