لغتنامه
آب :
رود ، رودخانه ، شط « اين هشت امير عزم آب دجله كردند » .
آب انداختن :
پيشاب ريختن ، ادرار كردن ، شاش كردن ، شاشيدن « مركبش بجاى آب خون بينداخت » .
آبدستان :
آفتابه مانندى كه با آن دست شويند ، آفتابه ، ابريق ، مطهره « فراشان طشت و آب دستان آوردند » .
آبگاه :
تهىگاه
آب ندم :
اشك پشيمانى « سر بر زانوى حسرت نهاده آب ندم بر رخساره تا قدم روانه كرده . . . »
آبى :
بهى
آتشكن :
آتشافروز « اين حمام كه طيفور در نور آب او گريخته بود آتش كن آمد تا آتش بركند » .
آخر كردن :
بپايان رسانيدن ، بانجام رسانيدن ، تمام كردن ، پايان دادن ، به آخر بردن « طومار زنگى گفت بدولت شاه كار سپاه ايران را آخر كرده بودم » .
آرامگاه :
آسايشگاه ، محل استراحت ، خوابگاه
آرام گرفتن :
استراحت كردن ، آرامش يافتن ، سكون يافتن « يك فردا ما نيز آسايش كنيم تا لشكر ما نيز آرامى گيرند » .
آرزو :
ميل
آزادى كردن :
ستودن از راه تشويق و ترغيب كسى ، ستايش كردن او ، از او نزد بزرگ و امير و شاهى بنيكى ياد كردن تا مايهء افزايش جاه و مقامش باشد ، تعريف كردن ، قدردانى كردن ، اظهار امتنان كردن ، سپاسگزارى كردن « اگر مرا بلشكرگاه يمن برسانى از تو پيش شاه حارث آزادى كنم » . « وليد خالد از شماس و شماط آزادى كرد ايشان بدويدند و اسب قيصر را ببوسيدند . « ازو پيش داراب بسيار آزادى كرد » .
آسايشگاه :
محل استراحت
آلا :
روى ، زبر ، بالا [ گويا در تركيب عاميانهء « آلاخان و الاخان » كلمهء « آلا » به همين معنى باشد چنان كه « و الا » بمعنى « بالا » است ] « برآلا و بالاى آن پشته برآمد . - بهر حال بر آلا و بالاى اين پشته روم » .