در بن سنگى نشسته بود . بهروز عيار پيشرفت و سلام كرد . عين الحيات جواب داد گفت اى عيار احسنت احسنت ! عظيم زود آمدى و ما را زود به ياد آوردى ! ولى ترا چه گناه شاهزاده ما را فراموش كرده است كه ترا پيش من نمىفرستد و نمىگويد كه حال ايشان درين حصار چگونه باشد . راست گفتهاند بزرگان روزگار ، مصراع :
از دل برود هر آنكه « 1 » از ديده برفت .
صد هزار رحمت يزدان پاك بر جان اهل ملاطيه باد و بر جان شاه سيف الدوله كه خانومان و گنج و مال فداى من كرد .
شاه سيف الدوله گفت اى شاهزاده ، بيزدان پاك كه نگرانى هيچچيزم نبود الا نگرانى تو . بارى چون رهايى يافتيد ؟ چنانك رفته بود بازگفتند . بعد از آن بهروز عيار زبان برگشود و آنچه از حال فيروز شاه ميدانست بگفت و از حال شبيخون نيز بگفت و از بند رهانيدن شاه سيف الدوله . عين الحيات گفت سه روزست كه ما از راه نقم بيرون آمدهايم . در بن اين سنگ نشستهايم و بغايت گرسنهايم و هيچ نخوردهايم . وقتست كه از گرسنگى هلاك شويم . پيش از آنك ديگر سخنها بگوييم اول آنچه داريد بياريد كه بخوريم . بهروز عيار گفت بجان شما كه هيچ نداريم كه بخوريم اما من به سپاه روم و خبرى نيز باز دانم كه دانم اين زمان از شبيخون باز رهيده باشند و بنگرم كه چه مقدار از هم هلاك كردهاند و باشد كه طعامى پيدا كنم و بيارم . اين بگفت و ايشانرا بگداشت و رو بسپاه كرد و روان شد .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه چون صبح برآمد آن قوم هرچند كه نگاه كردند بيگانه كسى نديدند . نيكانديش وزير گفت اى شهريار ، اين قوم امشب از هم كشتهاند . من هيچ بيگانهيى نمىبينم . وليد بن خالد گفت اى نيكانديش ، تو چها مىگويى اين همه غوغا و قيامت كه امشب بود ، من از ترس وقت بود كه هلاك شوم . تو مىگويى كه هيچكس نيست . گفت بسر شاه كه راست ميگويم كه هيچ بيگانه نيست . ايشان درين گفتن بودند ، كه
هامش
( 1 ) - در اصل : هر آنچه .