چون چنان ديد با شاه سيف الدوله گفت كه ما را برين كوه بايد رفتن كه اين قوم تا روز جنگ خواهند كردن و از يكديگر تا روز خواهند كشتن . چون روز شود در طلب كار ما خواهند بودن . شما را تا چند روز درين كوه پنهان بايد بودن تا اين قوم از طلب بازمانند . بعد از آن شما را بجاى ديگر برم . اين بگفت و روان شد . تا اول روز بود بميان كوه رسيدند مىطلبيدند جايى كه ايمن توان بودن . بسيارى طلب كردند و درين طلب بودند .
مؤلف اخبار گويد كه شاه خوبان عين الحيات با زن شاه سيف الدوله عين الصفا چون در ملاطيه ناپديد شدند ، و سبب ناپديد شدن ايشان آن بود كه چون شماس در طلب ايشان مىكوشيد ، عين الحيات دست در دامن عين الصفا زد كه اى خواهر از براى رضاى خداى تعالى نوعى كن كه من در دست اين قوم نيفتم كه از براى ناموس فيروز شاه عظيم بد باشد . عين الصفا گفت در اين ايوان نقمى هست كه سر آن نقم از كوهستان ملاطيه بدر ميرود ، بيا كه به راه آن نقم بگريزيم . بدان راه نقم مىدويدند كه تا از آن طرف نقم بيرون آمدند و از خوفى كه داشتند بر قلهء آن كوه رفته بودند و در بن سنگى نشسته بودند و در آن دره نگاه مىكردند . ناگاه نظر ايشان بر آن كسان افتاد كه بر بلندى كوه مىآمدند . از اول بترسيدند كه تصور كردند كه مگر بطلب ايشان مىآيند . چون نيك نگاه كردند بشناختند . عين الصفا گفت بارى ازين چهار وجود كه مىآيند يكى شاه سيف الدوله است و يكى نيكاختر وزير است و يكى ديگر شموط پهلوان است . اما آن يكى ديگر را نميدانم . عين الحيات گفت آن يكى ديگر بهروز عيارست . بغايت خرم شدند عين الصفا برخاست و خود را بديشان نمود . بهروز عيار گفت اين كيست كه بر سر اين كوه خود را بما مىنمايد ؟
چون نيك نگاه كردند ، دو زن ديدند . شاه سيف الدوله نگاه كرد ، عين الصفا را بشناخت . گفت اين يكى خود « 1 » زن منست ، عين الصفاست ، شايد كه عين الحيات نيز با او باشد . بشتاب تمام دوان شدند تا برسيدند . عين الحيات را نيز بديدند ،
هامش
( 1 ) - در اصل : اين خود يكى .