تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 759

مساهمون:

ص٧٥٩

36 پايان سخن « 1 »

چنين گويد گزارندهء اين داستان عجيب و حكايت غريب كه دو نبيرهء رستم دستان ، فرخزاد نوجوان و بهزاد پهلوان در آن شب تار بر كنار لشكرگاه ايران با يكديگر بر آنگونه درآويختند و سمند كينه بر روى هم انگيختند ، فرخ‌زاد بهزاد را كه مىخورده و بىسلاح بود بيازرد و خسته و مجروح رها كرد و خود بخشم راه بيابان گرفت و ترك ياران گفت و برفت و سرانجام چنان كه در حضور دوستان گفته آمد بر در قيصريه آشكار شد و در گشودن آن شهر پهلوانان ايران را يارى كرد ؛ اما بهزاد بن پيلزور سپهسالار ايران چون زخمهاى گران داشت يكچند در بستر بماند تا بتن و توش خود باز رسيد و كار رزم از سر گرفت . لشكر ايران قيصر را با آنكه منكوخان وزير « جهان » ملك چين به يارى او آمده بود بشكستند و روم را بگرفتند . آنگاه طيطوس ( - طيطلوس ) حكيم بفرمان داراب ، نامه به تمرتاج ملكهء ايران نوشت و بهزاد را بفرستاد تا با ملكه بلشكرگاه آيند و عروسان را بپهلوانان دهند . پس عين الحيات را با اجازت شاه سرور بفيروز شاه ، و انوش را بفرخ‌زاد ، و گلندام را
هامش
( 1 ) - اين قسمت چنان كه در صفحهء پيشين نوشته‌ام مأخوذست از متن عربى داستان يعنى از كتاب « قصهء فيروز شاه ابن ملك داراب » چاپ مصر ( در چهار مجلد ) ، و خلاصهء درهم فشرده - ييست از ميانهء مجلد سوم تا پايان مجلد چهارم . دربارهء اين متن عربى بعد ازين سخن خواهم گفت .