تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 756

مساهمون:

ص٧٥٦
مىرفت و راه كوه الماس را مىبريد تا بعد از چند روز برسيد . و اين كوه الماس كوهى بود بغايت بلند و بر مثال سنگ مغناطيس شاخ‌شاخ بود و او را كوه برق ربا گفتندى و عاقلانرا معلوم است كه الماس از برق حاصل مىشود . اما الماس‌پرى از آن كوه بگدشت و به روى دشتى رسيد ؛ مرغزارى لطيف و درختان بسيار و گل و رياحين بىشمار [ بديد ] . تو گفتى كه مگر روضهء فردوس است و مرغان خوش الحان بر بالاى درختان به خواندن درآمده بودند . چون الماس وزير بدان‌جا رسيد ، كوهى ديد سر بر عيوق كشيده ، در پاى كوه و دامن مرغزار يك قصرى و حصارى از سنگ خارا بركشيده ؛ الماس وزير چون بدان مقام رسيد ، سهمى و صلابتى بر الماس وزير بنشست ، متحير فروماند ، ناگاه شخصى را ديد كه از آن دره بيرون آمد ، بر مثال زبانى دوزخ ، سر بزرگ و قدبلند و شخصى قوى و دو شاخ از كلهء سر چون دو درخت بيرون كرده و دو چنگ چون دو چنگ پلنگ ، و بدان دو چنگ گردن دو شير را گرفته از آن بيشه بيرون آمد . الماس پرى با آن هزار جنى چون او را بديدند خدمت كردند . سارق ديو هوش [ اهرمن ] چون الماس پرى را ديد آن دو شير را كه در دست داشت چنان بر هم زد كه هر دو را درهم خرد « 1 » كرد . نگاه كرد ، الماس را ديد ، بشناخت ؛ پيش آمد و او را در كنار گرفت و پرسش كرد و گفت « عجب عجب كه ترا ياد دوستان آمد ! » هرگز ما را به ياد نياوردى ، اكنون خوش آمدى و صفا و نور آوردى . اكنون بگو كه موجب آمدن چيست ؟ الماس پرى خدمت كرد و گفت هرچند كه بنده از خدمتكاران قديمم و دايم بدعاى پهلوان مشغول بوده‌ام ، اما موجب آمدن بنده اين زمان به خدمت خداوند آن است كه مگر مهلقا دختر خناس جنى جوان آدمىزاد را دوست ميدارد و آن جوانرا روحانهء پرى در قصر زر آورده است و با او « 2 » بعيش نشسته است و ترك ناموس و ننگ كرده است و نام شاهان كوه قاف را بر خاك انداخته است . مگر قابوس
هامش
( 1 ) - در اصل : خورد . ( 2 ) - در اصل : با هم .