اما شاهزادهء ايران ، فيروز شاه نوجوان ، كه همه انتظار او مىكشيدند و سامان كار سپاه و كشور تنها ببازگشت او باز بسته بود ، بعد از آنكه بيهوش و به يارى روحانه پرى بغارى در درياى محيط برده شد ، اسير دست عاقلهء جادو گرديد . . .
اينها بازماندههاى داستانست تا « بكجا رسد و چون شود » .
اما خوانندهء تيزبين ميداند كه عاقبت داستانهاى حماسى همواره نيكوست .
اينجا هم اگر دفتر هفتم و يا دفترهاى بعد از آن را ميداشتيم ، حال بر همين منوال بود . عاقبت فيروز شاه بسپاه ايران بازميگشت ، جهانافروز هم فتوحات خود را پايان ميداد و به قيصريه مىآمد ، بهزاد به شهر ايمن و از آنجا بسپاه ايران مىرسيد ، و پهلوانان و عروسان همه يكديگر را بازمىيافتند و بايران مىرفتند و آنجا نخست كار ايران را كه در غياب آنان و بر اثر پيرى ملك داراب آشفته بود ، سامان مىبخشيدند و آنگاه بعيش و سرور مىنشستند . . .
اين ناتمامى و نقصان متن فارسى دارابنامه را خوشبختانه وجود يك ترجمهء عربى ازين داستان كه بتمامى در دستست و چاپ شده ، جبران مىكند و ما براى آنكه خواننده را بىفيض نگذارده باشيم خلاصهيى از بازماندهء آن داستانرا ، كه اگر موجود مىبود بيك مجلد برمىآمد ، درينجا نقل مىكنيم .
* * آخرين بشارت براى خوانندهء اين داستان و دوستداران سخن پارسى آنست كه اخيرا دوست فاضلم آقاى ايرج افشار بوجود قسمتى از دنبالهء اين داستان ( مجلد سوم ) در كتابخانهء اوپسالا پى برده است .
اميد است در آينده آن را نيز بزيور طبع آراسته گردانم .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 758
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٥٨