پسر جند شاه ازين خبر يافت « 1 » و در پيش خناس آمد و گفت دختر به من ندادى و اينك در قصر زر با بيگانه بعيش است ! خناس گفت دروغ ميگويى . گرو بستند ، قابوس رفت و كسى را نديد ، بازآمد پيش خناس ، او را بكشت . جند ديو لشكر كشيد ، خمخام و جمجام كشته شدند و جند بهزيمت رفت و بنده از طلب شما آمدهام .
تمام شد دفتر ششم از دارابنامه در مجلد اول در شهر تبريز در هفتم ذوالحجه سنهء سبع و ثمانين و ثمانمائه الهجريه .
* * * خوانندهء پر صبر ما هنگامى به آخر نسحهء موجود از « دارابنامهء مولانا بيغمى » مىرسد ، كه هنوز قسمتى از داستانها را ناتمام مىيابد . بهزاد پهلوان ، بازماندهء رستمدستان و يادگار سام نريمان كه از كشتن صندلوس ديو مىآمد و قادر شاه و ماهانه و دردانه را با خود مىآورد بر آن شد تا زمستان را در جزيرهيى از درياى محيط بگذراند .
جهانافروز دختر قيصر ، شهر عماسيه را فتح كرده و با « ملك ارغنوس يكى شده و در انتظار آن بود كه فرصتى ديگر بدست آورد » ليكن صغير عيار او را از كيفيت حال فيروز شاه آگاه كرده و خبر داده بود كه شاهزادهء ايران آخر بسپاه خود بازخواهد گشت .
سپاه ايران در حكم مظفر شاه پادشاه آذربايگان و كرمانشاه پادشاه فارس و با پهلوانانى چون فرخزاد و پيلتن پسران پيلزور و چند تن از پهلوانان ديگر بر در قيصريه در انتظار ربيعاى قيصر نشسته بودند كه سپاه عظيم گرد كرده بود از چهارصد هزار افزونتر و انتظار بلاكيوس و سركيوس مىكشيد .
ملك داراب نير بتمشيت امور ايران رفته بود و در انتظار بازگشت فيروز شاه بسر ميبرد .
هامش
( 1 ) - در اصل : يافته .