بودن . اكنون رفت تا ديوان كوه قاف را دعوت كند و بحرب ما بيارد ، هرچند كه كسى فرمان او را نخواهد بردن كه جمله را معلوم است كه پسر بزرگتر ملك شطلاط منم و پدر وصيت مملكت به من كرده است ، اما غافل نبايد بودن . حاليا شما برويد به شهر پريان و آن گنج و خزينهء خمخام و جمجام و مهلاك را تصرف كنيد و بخزينهء من فرود آريد و آن حصهء مملكت از دست خدمتكاران ايشان بستانيد و بدست خدمتكاران ما بسپاريد . ايشان بدان كار قيام نمودند ، اما تو بيا و از جاى ديگر قصه بشنو .
مؤلف اين داستان در حضور دوستان چنين روايت مىكند كه چون جندديو بهزيمت رفت تا دامن كوه برق ربا و معدن الماس هيچ جا نايستادند و چون بدان موضع رسيدند خيمه و بارگاه بزدند و فرود آمدند و به تدبير كار خود مشغول شدند .
بعد از آن جند جنى رو به الماسپرى كرد كه وزير او بود و گفت اكنون چه تدبير است ؟ ما را [ از ] اينجا نشستن هيچ كارى برنمىآيد و ما را غم كار خود مىبايد خوردن . الماس پرى چون اين سخن از جندديو بشنود ، گفت اى شاه بدان و آگاه باش كه درين عقب كوه الماس شخصى بود كه او را ديو هوش اهرمن ميگفتند .
اكنون او از جهان رفته است اما پسرى دارد كه او را سارق ديو هوش اهرمن مى گويند . او با هيچ ديو و پرى انس نگرفته است و با كس اختلاط نكرده است ، و آمده است در پس اين كوه الماس ، قصريست از آن پدرش ، كه او گاهگاه آمدى و آنجا عيش كردى ، اكنون او آمده است و آنجا قرار گرفته است ؛ و پدران ما را با پدر او دوستيها بوده است و ما را در كودكى با او دوستيها بوده است . اگر شاه مثال فرمايد ، بنده بروم و او را بيارم . جندديو گفت كرم ميكنى و منت بر جان ما باشد . الماس پرى چون اين سخن از جند شاه بشنود شاه را خدمت كرد و تحفهيى چند برداشت ، با هزار جنى روان شد و جند شاه را وصيت كرد كه زينهار حاضر حال خود باشى و ازينجا نجنبى تا مرا آمدن . اين بگفت و با آن هزار مرد خود روانه شد و
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 755
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٥٥