بعضى بر هوا ، و آن خروش و جوش از زمين خاكدان بر گنبد گردان رسيده بود و جوش آن مصاف در كوه قاف پيچيده بود و سر و دست نره ديوان بر مثال تگرگ و باران بر روى زمين مىريخت و خون ايشان با خاك مىآميخت . در ميان آن جنگ مغلوبه خرناس ديو با خمخام ديو رسيد و يك نعرهء سهمناك برو زد و آن سلاح كه در دست داشت بزد بر كلهء سرش كه بر زمينش پخش كرد . آن لشكر چون آن ضرب بديدند جمله رميدند و هر يكى بر طرفى دويدند . رمش در آن سپاه افتاد كه دو كس با هم نيفتادند و بغايت ولوله در آن دو سپاه افتاد .
اين خبر به جندديو رسيد . بغايت پريشان گرديد و بهم برآمد و گفت تدبير اين كار چه باشد ؟ او در اين انديشه بود كه ناگاه ديد كه سپاه او گريزان مىآمدند ، افتان و خيزان . عجب ماند كه اينها را چه حالت است ؟ چون نيك نگاه كرد خرناس را ديد كه آن سلاح ماهى را بر دوش نهاده و غران و خروشان مىآمد . چون او را بدان هيبت و صلابت بديد الحق كه بترسيد اما فايده نبود . بانگ بر برادرش جم جامديو زد كه اى برادر اينك خونى ما ، كشندهء برادر ما ! جمجام چون خرناس را بديد آهنگ او كرد و يك نعره بر او زد و گفت اى حرامزاده بيا كه نيكت يافتم ! اين بگفتند و با هم برآويختند . خرناس آن سلاح را حوالهء سر جمجام كرد .
جمجام دست دراز كرد و آن ضرب او را بگرفت . خرناس چون چنان ديد دست را از سلاح بداشت و در جست و بهر دو دست گلوى جمجام را بگرفت و درربودش و بر زمين زد و بر سينهاش بنشست . جند شاه چون برادر را گرفتار ديد راه هزيمت در پيش گرفت . بر مثال دودى از روى زمين برخاست و راه فلك گرفت . لشكرش نيز پراگنده شدند و برفتند تا ديگر قصهء ايشان كجا شنوى .
مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه چون خرناس ديو جمجام را بگرفت آن ديوان از شادى در گرد جمجام درآمدند . خرناس چون ديد كه سپاه دشمن بهزيمت شدند ، جمجام را بديوان سپرد و خود روى به شاه جن نهاد و بيامد و خدمت كرد و
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 753
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٥٣