تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 752

مساهمون:

ص٧٥٢
نهنگ آمد ، طراق عظيم از آن برآمد . اما هيچ كدام را ضررى نرسيد . خرپا نيز بر وى نعره زد و اشتلم كرد و حمله آورد و با هم مىكوشيدند تا چند حمله در ميان ايشان باطل شد . خرناس چون چنان ديد در غضب رفت و آن استخوان بينى ماهى را بزد بر سر خرپا چنانك تا ميانش به دو پاره كرد . خرپا از پا درافتاد و در دم جان بداد . خرناس چون خرپا را هلاك كرد نعره زد و اشتلم كرد و مبارز خواست . جند ديو چون چنان ديد ملول شد و بانگ بر سپاه زد و گفت كيست كه در ميدان رود و كين خرپا را بخواهد . از قلب سپاه ديوى عظيم آهنگ ميدان كرد . چون در ميدان درآمد هم از گرد راه بر خرناس حمله كرد و با هم برآويختند . زمانى نيك بكوشيدند ، عاقبت بر دست خرناس كشته شد . ديگرى در ميدان آمد كشته شد ، تا چهل نره ديو بر دست خرناس كشته شد . خرناس ديگر هرچند نعره زد و مبارز خواست كسى در ميدان نيامد كه همه ازو ترسيده بودند .
دگر كس بميدان نيامد دلير * كه ترسيده بودند از آن تند شير
چون خرناس چنان بديد كه كسى ديگر بميدان نيامد در غضب رفت و آن استخوانرا برآورد و بر آن سپاه دشمن حمله كرد و رو بپاى علم جندديو نهاد . چون بپاى علم رسيد ، خود را بر آن سپاه زد . جندديو چون چنان ديد شاد شد و بانگ بر سپاه خود زد و گفت او را دريابيد كه خون كسان ما او را گرفته است و او را پاره پاره كنيد . پس سپاه جندديو در گرد خرناس درآمدند و حمله كردند . ملك خناس چون چنان ديد گفت اى مبارزان خرناس را دريابيد كه او از غيرت و پهلوانى خود را بر آن سپاه زده است . آن سپاه چون از ملك خناس آن سخن شنيدند همهء سپاه جنى بيكبار حمله كردند و هر دو سپاه با هم برآويختند و برآميختند و برانگيختند و با هم گردان شدند و آن دو لشكر ديو و پرى و اهرمن و جنى و لاقيسى و ابليسى ، اشتر سرو گاوسر و خوك‌سر و پلنگ‌سر حرب درگرفتند و بر يكديگر زدند و از يكديگر مى كشتند و مىخستند و بعضى مىبستند و مىجستند ؛ بعضى بر زمين حرب ميكردند و