تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 67

مساهمون:

ص٦٧
سپاه طرم‌تاش تصور كردند كه ايشان سپاه ايرانند . پيش ايشان باز آمدند و تيغ در هم نهادند و بىمحابا از هم مىكشتند و هيچ برهم رحم نمىكردند . قضاى خداى تعالى آن بود كه آن حال در آن سپاه واقع شد ، شبى بود بغايت سياه و ابرى سياه بر سر آن سپاه برآمده بود ، و باران نرم نرم مىباريد . آن ابر اجل بود كه بر سر آن قوم برآمده بود ، و آن باران ، باران محنت بود كه بر سر آن قوم مىباريد . چون آن حرام‌زادگان بر اهل ملاطيه رحم نكردند ، خداى تعالى بريشان بلايى فرستاد كه بدست خود يكديگر را هلاك مىكردند و جمله « 1 » در چشم يكديگر بيگانه مىنمودند . عظيم با هيبت شبى بود آن شب ، بيت :
شب آمد قمر خامه بر دوده « 2 » بست * عطارد دوات مركب شكست ز دريا به دريا سياهى گرفت * كه شب بر زمين پادشاهى گرفت نه آواى مرغ و نه هراى دد * زمانه زبان بسته از نيك و بد زمين را دل از خويشتن در هراس * جرس بركشيده نگهبان پاس فرومانده گردون گردان بجاى * شده سست خورشيد را دست‌وپاى « 3 »
در چنان شبى شبه رنگ ، پردلان در جنگ ، و شاه زنگ بر تخت اورنگ ؛ آن لشكرگاه بر مثال دريا در جوش و مردان در خروش ؛ و مركبان بر مثال كشتى و مردان بر مثال نهنگ در آن جنگ ؛ تيغها بر مثال اجل بجان ربايى درآمده ، و گردوغبار برآمده و روى انجم گرفته ؛ ها [ يا ] هوى گردان و نعرهء پردلان و شيههء مركبان و طراقا طراق گرز گران و جفا جاف تيغ بران و جراجر گوشهاى كمان و فرافر تيرهاى پران ؛ خون آن لشكريان چون جويهاى روان و سرگردان چو گوى غلطان . بيت :
از پس خون كه خون خدايش مرد * جوى خون رفت و گوى سر مىبرد
تا هنگام صبح جنگ كردند و از هم كشتند و هيچ فرق نمىكردند . به‌روز عيار
هامش
( 1 ) - در اصل : جمله را . ( 2 ) - در اصل : توده . ( 3 ) - سه بيت اخير از فردوسى است .