تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 750

مساهمون:

ص٧٥٠
نهنگ را كه در دست داشت ، تا دست مالون ديو از هوا بشيب آمدن ، چنان « 1 » بزود « 2 » كه دست و سر و سينه‌اش را ربود و « 3 » مالون از پاى درافتاد . چون آن دو لشكر نره ديوان آن ضرب را بديدند ، بر خود لرزيدند و از ضرب دست او بترسيدند ، و لشكر ملك خناس چون آن فتح بديدند نعرها بركشيدند و شاديها كردند . جندديو چون بديد كه مالون كشته شد بغايت غمناك گرديد و سر در پيش انداخت و ساعتى نيك دمش فرو رفت ، چنانك الماس پرى و جملهء ديوان بدانستند كه جندديو بترسيد . الماس‌پرى گفت اى شاه ترا چه شد كه بدينسان ترسان و غمناك گرديدى ؟ اين حرب است ناچار و ناكام يا از ما يا ازيشان كشته خواهند گرديد . جندديو گفت غمناكى من از ترس نيست ، از آنست كه من فال گرفته بودم كه اگر مرد ما مرد ايشانرا بيفگند نصرت ما را باشد و اگر مرد ايشان مرد ما را بيفگند نصرت ايشانرا باشد . الماس وزير گفت بدين تصور غم نبايد خوردن كه بزرگان گفته‌اند :
هر آن كارى كه آغازش بود سخت * سرانجامان به نيكى آورد بخت
ملك جند چون از وزير اين سخن بشنيد او را تسلى شد و غم از دل بيرون كرد و خرم شد و نعره بر نره ديوان زد و گفت اى مبارزان كيست كه در ميدان رود و خون مالون ديو را از ازين ملعون كران طلب كند ؟ و هركس كه سر كران‌ديو را پيش من آورد هر مرادى كه از من بخواهد من برآورم ، كه از ناگاه از ميان آن صف نره ديوان نره ديوى بجنبيد كه او را خرپاى ديو گفتندى . ملعونى بود بر مثال درختى چنار كه قايل از صفت او مقصر است . گرده سنگى سوراخ كرده و بر دوش نهاده . با آن قد بلند و با آن گرز گران با هيبت تمام رو در ميدان نهاد و نعره ميزد و آتش از حلق و دماغ او بيرون ميريخت و از چشمها « 4 » شعلهاى آتش بيرون مىآمد . آتش از حلق او زبانه‌زنان ، ياوه‌گويان ، شاخ و شانه‌زنان ، تا بدين نسق به كران‌ديو
هامش
( 1 ) - در اصل : كه كران ديو چنان . ( 2 ) - در اصل : نمود . ( 3 ) - در اصل : چون . ( 4 ) - در اصل : چشمهاى .