رسيد و نعرهيى چنان بر كرانديو زد كه كرانديو بلرزيد و از صلابت او بترسيد و از غايت ترس درماند . و بزرگان راست گفتهاند « هرگز نكند عيار ترسنده هنر » . آن استخوان نهنگ كه در دست داشت خواست كه بر خرپاى ديو زند كه خرپاى ديو پيشدستى كرد و درآمد درو چون نهنگ بىدرنگ و آن گرانسنگ را چنانش بر كله زد كه كران ديو را در هم خرد كرد و كران ديو از پاى درافتاد و آن پشت نهنگ از دست او درافتاد . خرپا چون چنان ديد گرز گرانسنگ خود را بينداخت و آن پشت نهنگ را برگرفت و راست بايستاد و نعره زد و آن استخوان نهنگ را بر فلك انداخت و بازبگرفت و طريت كرد و جولان نمود و مبارز خواست .
ملك خناس چون چنان ديد در غضب رفت و بتنديد و رو در صف نره ديوان كرد و گفت اى نرهديوان ، روا باشد كه ما را چون جند ديو معارضى باشد و مرا خود اين ننگ بس است كه با چنين كسى معارض بايد شدن ! اما اين زمان كار من بجايى رسيد كه خرپاى ديو در ميدان آيد و مبارزان مرا بكشد . بعد از آن گفت كيست كه در ميدان رود و خون اين مردان مرا طلب كند ؟ او درين سخن بود كه خرناسديو قدم پيش نهاد و گفت اى شاه مرا اجازت ده تا در ميدان روم تا داد دل ترا ازين قوم بستانم و جگر شاه را خنك گردانم . شاه خناس بغايت شاد شد و آفرين بر جان خرناس كرد و او را بسيار بستود و گفت اى پهلوان ، اگر تو شر اين حرامزاده را از من بگردانى هرچه دلت خواهد بدهم . خرناس چون اين سخن بشنود دعا بر جان شاه كرد و رو در ميدان نهاد و استخوان بينى ماهى بر دوش گرفته مىآمد تا به نزديك خرپا رسيد و بانگ بر وى زد و گفت اى ملعون ترا چه حد آن باشد كه در ميدان ملك خناس بيايى و چنين پهلوانرا « 1 » هلاك گردانى ؟ اين بگفت و آن استخوان بينى ماهى كه در دست داشت برآورد و بر سر خرپا فرود آورد . خرپا آن استخوان پشت نهنگ « 2 » را پيش داشت ، اين استخوان بينى ماهى بر آن پشت
هامش
( 1 ) - در اصل : پهلوانانرا .
( 2 ) - در اصل : استخوان ماهى .