تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 749

مساهمون:

ص٧٤٩
همه خرطوم‌دار و شاخ‌گراى * گاو [ و ] پيلى نموده در يك جاى بر نشسته هزار ديو به ديو * در درو دشت بركشيده غريو همه صحرا بجاى سبزه و گل * غول در غول بود و غل در غل
بعد از آن در آن اول بامدادان آن دو لشكر بيداد در برابر هم صفها بياراستند و تخت ملك خناس جنى بر كلهء نره ديوى نهاده در ميان هر دو صف بازداشتند و ديوان قرار گرفتند . اما از آن جانب جند ديو در قلب لشكر آمد ، بر پشت مركب جنى سوار شده ، با برادران در قلب لشكر برابر سپاه خناس قرار گرفتند . چون كار هر دو لشكر تمام شد ناگاه از صف لشكر خناس شاه يك نره ديوى بلندبالايى قوى هيكل كه جملهء اختيار سپاه خناس [ با او ] بود ، او را كران‌ديو گفتندى ، در پيش خناس آمد و اجازت ميدان‌دارى طلب كرد . ملك او را اجازت داد . بعد از آن كران‌ديو رو بميدان نهاد ، با قدبلند و آن پشت نهنگ ، در ميان ميدان درآمد و يك نعرهء رعدوار چنان بركشيد كه از صلابت آن نعره زمين بلرزيد و صداى آن نعره در گنبد آسمان پيچيد . جندديو چون كران ديو را بديد بلرزيد كه پهلوانى او را ديده بود و شجاعت او مشهور بود . گفت اى مبارزان اين كران ديو است كه در خدمت ملك شطلاط مىبود و پشت و پناه ما بود . اكنون از پيش ما برگشته است و در پيش دشمن ما رفته است . كيست كه امروز در ميدان اين ملعون رود و دفع او كند و سر او را ببرد و بنزديك من آرد كه ناگاه مالون ديو از قلب سپاه جند ديو رو بميدان نهاد چون درختى ، و درخت صنوبرى بر دوش نهاده ، بر مثل زبانى دوزخ در ميدان درآمد و نعره بر كران ديو زد و گفت اى ملعون ! ياد دارى كه در صحبت ملك شطلاط با من دعوى كردى و آن روز بحيل مرا بر زمين زدى و ناموس مرا بردى ؟ از آن وقت تا امروز در عالم ترا مىجستم كه داد دل خود را از تو بخواهم . اين بگفت و آن دست و درخت را در بالا برد تا بر كلهء كران ديو فرود آرد كه كران‌ديو آن پشت
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 749 | مولانا محمد بن احمد بيغمى