بر كلهء سر برآمده ، مثل جفتى درخت سر بر سر هم نهاده ، و رويى بزرگ چون پيش - خوان آشپزان ، و دو چشم چون دو حوض پرخون ، و دهانى چون غارى پر از خنجر ، و بينى چون ناى آسيايى ، دو دست چون دو شاخ درخت و هر ناخنى مثل خنجر آبدار . دستش مثل دست خرس و پايش مثل پاى گاو و تنش پرموى فتيله فتيله شده [ و ] از تن او آويخته . قبايى از چرم پلنگى پوشيده و زنجيرى از زر در كمر بسته .
ملعونى « 1 » زشتروى به هيبت تمام ؛ كريه اللقا « 2 » و بىصفا ؛ اگر ابليس او را بديد [ ى ] هزار فرسنگ بگريختى ، شعر :
گاو شاخى گراز دندانى * اژدها كس نديده چندانى
بينيش چون تنور خشتپزان * دهنى چون تنور رنگرزان
چنين جانورى كه بدين زشتى صفت كردم او را خرناس پلنگپوش گفتندى . در روز مردى سنگ آسياى پنج هزار من سوراخ كرده بود و درخت صنوبرى درو تعبيه كرده كه هرگاه كه او در ميدان آمدى ، صدهزار ديو و پرى ازو بگريختى . ملك خناس اعتماد تمام برو داشت و پهلوان پاىتخت ملك خناس جنى بود .
راوى داستان روايت كند كه چون ملك خناس جنى در آن دشت فرود آمد ، موقوف آنكه جند ديوكى آيد و حال چون شود . ناگاه خبر آوردند كه اينك جند ديو با جمجام و خمخام و مهلاك با چهار بار چهارصد هزار ديو و پرى آمدند و در برابر سپاه شما فرود آمدند و شنيديم كه فردا عزم حرب دارند . ملك خناس گفت شما نيز كارسازى حرب كنيد و حكم كرد تا سپاه جمع آمدند و آن شب را بسر بردند .
چون صبح صادق از مطلع آفاق شارق « 3 » شد و عالم را منور گردانيد ، آن دو لشكر بر خود حركت كردند و در جوش و خروش درآمدند و صد هزار هزار آواز مختلف از آن دشت برآمد و هر زمان جزع و فزع بيشتر مىشد ، چنانك گفتهاند ، بيت :
هر زمان آن خروش مىافزود * لحظه تا لحظه بيشتر مىبود
هامش
( 1 ) - در اصل : معلونى .
( 2 ) - در اصل : كريه القا .
( 3 ) - در اصل : شارع .