تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 747

مساهمون:

ص٧٤٧
گفت گمان من آنست كه فيروز شاه زنده است اما ندانم كه از چنين بلندى چون بشيب آمده است يا او را مرغ برده است يا ديو برده است . پيش مهلقا آمد و با مهلقا گفت كه فيروز شاه پيدا نيست . مهلقا عظيم ملول شد و گفت اى خواهر عظيم مشكل شد ! من اين همه بند و رنج و محنت بمحبت او كشيدم و اين همه فتنه در كوه قاف به جهت اوست و او خود ناپديد شد . از آن مىترسم كه مبادا بدست دشمنان افتاده باشد كه جمله در جست‌وجوى اويند كه به پدرم او را بنمايند و مرا بقتل دهند . روحانه گفت از آن نوع ايمن باش كه من در طلب او باشم ، باشد كه بازش بدست آرم . اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند از حكايت جندديو كه با مهلاك « 1 » و جم‌جام و خم‌خام متفق شدند و سپاه بسيار بريشان گرد شدند و از آن طرف ملك خناس با قبط پرى و حمايل « 2 » پرى و سپاه بسيار كار راستى كردند . در قفاى شهر پريان صحرايى بود كه آن صحرا را دشت زر ميگفتند و در آن دشت جمله چندانك روز بودى آن دشت جمله زر نمودى و سنگ و كلوخ آن دشت جمله زر نمودى و چون آفتاب فرورفتى به حكم خداى تعالى آن جمله همان خاك و سنگ نمودى ، و در گرد آن دشت چهار كوه بلند بود ، يكى سفيد بود از شير سفيدتر ، و يك كوه ديگر از قير سياه‌تر و يك كوه ديگر سرخ بود چون خون كبوتر و يكى كوه ديگر كبود بود . ايوان و سراپردهء ملك خناس جنى بزدند و از آن قبط پرى و حمايل پرى . از آن طرف جندديو با جم‌جام و خم‌خام با سپاه دوبار هزار « 3 » هزار در آن دشت فرود آمدند و سپاه ملك خناس نيز فرود آمدند . ملك خناس و قبط پرى و حمايل پرى بر تخت نشسته و آن تختها را ديوان بر كلهء سر نهاده ، چند هزار عفريت و پرى با شكلهاى مختلف آن تختها را در ميان گرفته از روى هوا فرود آمدند . ملك خناس بر تخت نشست و آن دو برادر بر گوشهاى تخت قرار گرفتند . در پاىتخت او ديوى بود عظيم بالا ، قوى هيكل ، عظيم زورناك ؛ ديوى بغايت بلند ، شخصى قوىسر و بزرگ ، جفتى شاخ
هامش
1 و 2 - مهلاك و مهلائيل و حمايل و جمائيل را گزارندهء داستان فرق ننهاده است و ما نيز همچنين مىكنيم . ( 3 ) - در اصل : هزاران .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 747 | مولانا محمد بن احمد بيغمى