تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 746

مساهمون:

ص٧٤٦
گفت اى خواهر ترا بدين حال نمىتوانم ديدن ! اما هيچ باكى نيست ، اميدوارم كه عاقبت كار برحسب مراد تو باشد . مهلقا نيز بگريست و گفت اى خواهر عظيم فتنه‌يى در ميان جنيان به جهت فيروز شاه برخاست ! دانم كه جنگى عظيم خواهد واقع شدن تا عاقبت چه شود . اما اى خواهر تو از حال فيروز شاه چه خبر دارى و او را كجا بردى و اكنون به كجاست ؟ روحانه گفت در آن حالت كه تو رفتى او از من سؤال كرد كه چه حالتست كه مهلقا بىاختيار از پيش من رفت ؟ من با او نگفتم اما ترنجى بدست او دادم كه بوى كرد و بيهوش شد . من او را برداشتم و در ميان درياى محيط بر آن سر آن گرده سنگ بلند و آن غار بردم و در آن غار خوابانيدم و چند روز نعمت در پيش او نهادم . هيچ كس را از ديو و پرى بدان غار راه نيست . اما اكنون ندانم كه حالش چيست . مهلقا گفت اى خواهر ترا يك كرمى مىبايد كردن و بدان مقام مىبايد رفتن و فيروز شاه را به آدمىزاد مىبايد رسانيدن تا ببينيم كه حال ما چه مىشود كه جملهء ديوان كوه قاف در جست‌وجوى ويند كه اگر نعوذ « 1 » باللّه او را بدست آرند به عذاب تمام بكشند و بر من اين بدنامى ثابت شود و من نيز در معرض هلاك باشم . مصلحت آنست كه حاليا او را بمقام خود برسانى . اگر من ازين بند و بلا باز رهم باز او را توان بدست آوردن و اگر من هلاك شدم پس بودن او آنجا هيچ معنى ندارد . روحانهء پرى گفت حاليا بروم و فيروز شاه را بملك آدمىزاد برسانم . اين بگفت و رو بدان مقام نهاد كه فيروز شاه را برده بود . چون بدان مقام رسيد فيروز شاه را نديد ، هرچند كه طلب كرد نيافت عجب ماند كه آن مقام جاى مجهول بود ، ميان درياى محيط بود و محل گدار خلق و كشتى به اختيار نبود و جاى فرود آمدن هم نبود . متعجب شد كه آيا كجا رفته باشد . بسيارى در آن حوالى بجست و نيافت . درماند كه فيروز شاه در چنين موضعى كجا رفت ؟ چند روز در آن حوالى بگرديد ؛ نوميد شد ،
هامش
( 1 ) - در اصل : نعوذا .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 746 | مولانا محمد بن احمد بيغمى