خناس رسيد كه جندديو و خمخام و جمجام و مهلائيل « 1 » اتفاق كردهاند و عزم حرب تو دارند و ميگويند كه « 2 » مهلقا را بده كه بعوض خون قابوس او را هلاك كنيم و اگر نه حرب كنيم . ملك خناس جنى عظيم پريشان شد ، دانست كه فتنهء عظيم خواهد برخاستن و اين همه به جهت مهلقاست . حكم كرد كه مهلقا را طلب كنيد ، او را طلب كردند . مهلقا پيش پدرآمد و خدمت كرد . خناس گفت اى رعنا اين چه بدناميست كه از بهر من پيدا كردى و نام آبا و اجداد مرا بر باد دادى ؟ و به جهت تو برادران با من خصم شدند . مهلقا گفت دروغ ميگويند و بر من بهتان مىنهند . من از كجا و آدمىزاد از كجا ؟ من ازين معنى هيچ خبر ندارم . بلى من با خواهرم روحانهء پرى در قصر زر بوديم و عيش مىكرديم ، از دشمنى كه با من داشت بر من چنين دروغ گفت و مرا چنين بدنام كرد « 3 » . خناس گفت اگر راست و اگر دروغ حاليا اين خبر منتشر شد . حكم كرد تا مهلقا را گرفتند و دربند كردند و فرستاد قبط پرى را و جمائيل « 4 » را طلب كرد و گفت جند بر من سپاه مىكشد و جمجام و خمخام و مهلائيل « 5 » اتفاق كردهاند كه ما را از شهر پريان بدر كنند و من فرستادم كه از سپاه آنچه داريم جمله بيايند . شما نيز كارسازى كنيد و حاضر « 6 » باشيد و جنگ را آماده باشيد كه تا خطايى واقع نشود .
ايشان خدمت كردند و از پيش برادر بيرون آمدند و بطلب سپاه فرستادند و بكارسازى مشغول شدند . اين خبر در شهر پريان افتاد كه در ميان برادران مخالفت افتاده است . هركس سخنى ميگفتند ، بعضى از طرف خناس و بعضى از طرف جند ديو . غوغا برخاست ، پيران جنى از هر دو طرف در ميان افتادند و هيچ فايده نكرد .
عاقبت دل بر حرب نهادند و جاى جنگ معين كردند . روحانهء پرى پيش مهلقا آمد تا او را ببيند . مهلقا دربند بود و چند پرى بر وى موكل بودند . روحانه بگريست و
هامش
( 1 ) - اين همان است كه پيش از اين « مهلاك » آمده بود .
( 2 ) - در اصل : كه يار .
( 3 ) - فاعل « قابوس » است
( 4 ) - در اصل : حمايل
( 5 ) - در اصل : مهلاك .
( 6 ) - در اصل : حاظر .