تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 744

مساهمون:

ص٧٤٤
نمىبود ، كه گناه‌كار را لابد بكشند . اما چون جملهء عالم را معلوم است كه گناه بر طرف مهلقا بوده است ، و با آدمى در قصر زر بعيش بوده است ، و روحانه آن آدمى را بقصر زر آورده است ، پس گناه او را بوده باشد ، پسر من در ميانه بظلم كشته شد . و اين بدنامى در خاندان ملك شطلاط بماند . اما ما را معلوم است كه ترا ازين حال خبر نيست ، اكنون ترا معلوم كرديم تا بدانى و بچارهء اين كار مشغول شوى تا اين بدنامى ازين خاندان برخيزد و چارهء تو آنست كه مه‌لقا را بسته بعوض قابوس بفرستى تا ما بدان نوعى كه خواهيم او را هلاك گردانيم و روحانه را شما هلاك كنيد و آن آدمى را كه اين همه فتنه از بهر اوست او را بدست آريد ، هرچند كه او گناهى ندارد اما چون سبب فتنه او بوده است ، او را نيز بكشيم ؛ و اگر فرمان نمىبرى پس معلوم دان كه ما چهار برادر با هم اتفاق كرده‌ايم و بحرب تو خواهيم آمدن ، يا ترا از شهر پريان بدر كنيم و يا تو ما را بدر كنى ؛ ما نيز برويم بكوه ميخ زمين و صحراى هيهات پيش سهمگين زندان‌بان « 1 » و ملك صلصال و نريمان جنى و لشكر خواهيم آوردن [ و ] تا داد دل خود نخواهيم قرار نگيريم . ملك خناس چون اين سخنها بشنيد برجوشيد و غضب كرد و گفت شما اين سخن را برانگيختيد و در حق دختر من چنين دروغ گفتيد ، از آنك دايم شما با من مخالف بوده‌ايد . اگر قابوس را كشتم از غيرت و حميت كشتم ، اكنون اگر مهلقا را به شما بدهم ، بر خود اثبات كرده باشم . برو با جند ديو بگوى كه فضولى مكن و بجاى خود بنشين كه آنچه بر قابوس آمد سزا و جزاى او بود ، اگر شما نيز بى ادبى كنيد جزاى خود بيابيد . آن جمع بازگشتند و آنچه شنيده بودند بازگفتند . آن چهار ملك باهم هم‌عهد شدند . جند ديو گفت چهارصد هزار ديو و پرى بيارم . آن برادران نيز گفتند كه ما هم هر يكى چهارصد هزار ديو و پرى بياريم و با خناس جنگ كنيم . اين خبر بملك
هامش
( 1 ) - يعنى سهمگين ديو كه در صفحهء 742 آمده است .