كرد و ملك خناس جنى پسر ترا كشت . جمعى از آن قوم گفتند كه شايد كه ملك خناس جنى از درستى اين كار تمام معلوم نكرده باشد ، تصور كند كه قابوس را به يسق پادشاهى كشت كه او را عظيم انفعالى داد و سخن درشت بر روى عم خود گفت ، كه ملك خناس دعوى مىكند كه تخت ملك شطلاط به كلى به من ميرسد كه برادر بزرگ منم ؛ اما حكايت مهلقا را نيكو نمىداند ، او را نيكو وقوف دار كنيم ، اگر قبول نكند بعد از آن حرب كنيم و خون قابوس بخواهيم راست باشد ، تا او چه تدبير كند . گفتند چنين بهتر باشد . پس ديوان عظيم [ عزا ] بنهادند و چهل بار چهارصد هزار ديو و پرى جمع شدند و جمله غرق سياهى شدند و پلاسهاى سياه در گردن انداختند و عزا بنهادند و در پيش خناس فرستادند ، سر قابوس را با نبشته بياورد [ ند ] ، فرياد و فغان برآوردند و بعزا مشغول شدند .
راوى اين داستان چنين روايت مىكند كه ملك خناس دانست كه فتنهء عظيم خواهد برخاستن « 1 » ، بفرستاد ملك قبط پرى را و حمايل پرى « 2 » را طلب كرد و اين حكايت را با ايشان بگفت كه قابوس چنين سخنى گفت و نتوانست روشن كردن و بجايى نتوانست رسانيد [ ن ] ، جملهء امرا كه در ايوان من بودند شنيدند كه قابوس چه گفت و چه شرط كرد ، من او را بسخن او كشتم . جملهء امرا گفتند كه نيكو كردى ، كشتن برو لازم بود . ايشان درين سخن بودند كه خبر بملك خناس كردند كه جمعى از پيش ملك جند و جمجام و خمخام و مهلائيل « 3 » آمدهاند و بار طلب مىكنند . ملك خناس گفت بار دهيد . جمعى از عفاريت درآمدند و در پيش ملك خناس خدمت كردند و گفتند ما را برسالت فرستادهاند به حضرت ملك خناس و چند سخن ارسال كردهاند ، اگر اجازت باشد بگوييم . خناس گفت بگوييد . گفتند كه ملك جندديو و مهلائيل « 4 » جنى و خمخام و جمجام بعزاى ملكزاده قابوس بودند ، جند گفت اگر پسر مرا ملك خناس كشت ، اگر از سر گناه ميكشت مرا هيچ غور
هامش
( 1 ) - در اصل : برخواستن .
( 2 ) - شايد جمائيل . رجوع شود به ص 725 .
3 و 4 - در اصل : مهلاك .