ديو گفت اى برادران اگر شما با من متفق مىشويد « 1 » من خون پسر جوانم از خناس بخواهم ؛ كه پسر من بدست خناس بظلم كشته شده است ؛ كه مرا معلوم است كه راستى از طرف پسر من بوده است كه مهلقا يكى را از آدمىزاد آورده است بمعاونت رعنا روحانهء پرى ؛ كه او را با آدمىزاد بيشتر دوستى بوده است ؛ كه جندله بدست او كشته شد و قصر زر مسخر كرد . جمله گفتند كه ما را نيز اين سخن معلوم است . جند ديو گفت پس بر پسر من ظلم كرده باشد و بناحق او را كشته باشد و بدنامى ما از خناس و خاندان خناس بوده باشد و [ ناموس ] پدر ما ملك شطلاط جنى كه بناموس او هرگز جنى نبوده است ، در روزگار خناس بباد رفته باشد . درازى عمر جنيان از ناموس بوده است ، اكنون بىناموسى اول از خاندان خناس پيدا شد . اگر درين كار شما با من موافقت مىكنيد ما « 2 » اين بدنامى را از خاندان خود برداريم و جواب اين بىغيرت بگوييم و آنكس كه طرف او بگيرد ؛ و اگر موافقت نخواهيد كردن و بر بىحميتى خود تحمل خواهيد كردن ، من تحمل نخواهم كردن ، البته پيش سهنشاه پرى خواهم رفتن و در پيش تاج الملوك و شهنشاه پرى و طوطى شاه و سيف الملوك و قمراس و قبيرا و شهريار پرى ، پسران سلاطين پرى ، در پيش ايشان خواهم رفتن و سپاه هفت بار صدهزار ديو و پرى خواهم آوردن و با جملهء برادران عداوت خواهم كردن كه جمله بىحميت و بىغيرتاند . و اگر ايشان نيز حمايت كنند كه از مادر « 3 » مهلقا بديشان تعلق دارد ، بخواهم رفتن به بيخ زمين و صحراى هيهات و آنجا كه زندان خانهء سهمگين ديو است ، آنجا ملك صلصال و نريمان جنىاند ، و آن سپاه را دلالت كنم درين مملكت كه شما را معلوم است كه ايشان و پدران ايشان دايم در آرزوى اين مملكت بودهاند . با ايشان يكى شوم و درين مملكت درآيم و آنچه كردنى باشد بكنم . آن سه برادر گفتند كه ما با تو در اين كار موافقت ميكنيم . ما خود ازو راضى نيستيم كه دايم بر ما جور مىكند و آنچه از پدر ما ملك شطلاط جنى مانده است ، بما نمىدهد . على الخصوص كه دختر او مهلقا چنين كارى
هامش
( 1 ) - در اصل : مىشويد كه .
( 2 ) - در اصل : تا ما .
( 3 ) - در اصل : از مادرى . ياء نشانهء كسرهء اضافه است .