اين بگفت و در حال پروانه را به دو نيم كرد و او را بجزا رسانيد و در حال از آن قصر بيرون آمد و راه شهر پريان در پيش گرفت و در پيش ملك خناس جنى آمد .
قابوس پيش عم خدمت كرد و گفت اى عم بزرگوار ، من بد كردم كه بقول حرامزاده پروانه كار كردم . به قصر زر رفتيم هيچ كس را نديديم ، دانستم كه آن سخن دروغ بوده است . پروانه را كشتم و بعذر خواستن آمدهام . ملك خناس گفت مرا كى [ با ] ور كند كه تو بقول هركسى مرا و دختر مرا بدنام كنى ! تو با من شرط كرده بودى ، اكنون اختيار مراست . در حال امر كرد كه بگيريد اين حرامزادهء غدار را ! در حال قابوس را بگرفتند و بفرمود كه سرش انداختند و تنش را بيرون ايوان انداختند و سرش را از در ايوان درآويختند . چون از مرگ قابوس بپرداختند ، مهلقا را خبر كردند كه پدرت قابوس را بكشت . مهلقا عظيم خرم شد ، اما معلوم كرد كه فتنهيى عظيم خواهد برخاستن .
اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه چون خبر مرگ قابوس در شهر پريان فاش شد ، هركس سخنى ميگفتند كه تا خدمتكاران قابوس خاك بر سر كردند و در پيش جند ديو آمدند و آنچه از صورت حال بود با ملك جند ديو بگفتند . جندديو را چون معلوم شد كه خناس پسر او را كشت فغان در جان آن عفريت افتاد و فرياد از نهاد او برآمد . تاج بر زمين زد و جامه بر تن چاك كرد و بر خاك نشست .
روايت كردهاند كه اين جند ديو بر سه برادر بزرگ و سرور بود ، بر « 1 » مهلائيل و جمجام و خمخام . ايشان مطيع او بودند ، چون معلوم كردند كه چنين حالتى شده است كه قابوس پسر جندديو بر دست ملك خناس جنى كشته شده است ، از دشمنى كه با ملك خناس جنى « 2 » داشتند ، پيش جند ديو آمدند و بموافقت ملك جند بر خاك نشستند . چهار دانگ از ملك پريان در حكم ايشان بود و هر ملكى را از ايشان چهارصد هزار ديو و پرى در فرمان بودند . غوغا ازيشان برآمد . ملك جند
هامش
( 1 ) - در اصل : يكى بر .
( 2 ) - در اصل : ملك جندديو