او را كشته ديدند فغان برآوردند كه بگيريد اين جمع را كه يكى را كشتند ! ايشان نيز مىدويدند و نعره مىزدند كه بگيريد ! كه يكى را از ما كشتند ! هركس كه بشنيدند از خواب برجستند و سر از خيمهها بيرون كردند كه چه بوده است ؟ چون هيچ كس از صورت حال تحقيق نمىدانستند هريك سخنى ميگفتند . جمعى سوار شدند و در عقب بدوانيدند . آواز بگير و بدار و طراقاى سم اسب برآمد . جاسوسان طرمتاش آمده بودند و خبر آورده بودند كه فيروز شاه شهر دمشق را بگرفت و عزم اين طرف دارد ، و لشكر طرمتاش پراگنده فرود آمده بودند . تصور شبيخون كردند .
گمان بردند كه مگر بر كنار سپاه شبيخون كردند ، جنگ درافتاد ، لشكر سلاح در بر كردند و بر مركبان سوار شدند و مىتاختند .
اين خبر فاش شد كه شبيخون دشمن رسيد . سپاه در جوش و خروش درآمدند .
طرمتاش از خواب مستى بيدار شد و سؤال كرد كه چه بوده است ؟ سرهنگان گفتند كه عظيم غوغايى از كنار سپاه برآمده است ! طرمتاش گفت شبيخون ايرانيانست ، كه جاسوسان من آمدهاند و خبر آوردهاند كه ايرانيان شهر دمشق را گرفتند و عزم اينجانب دارند . شايد كه ايشان شبيخون كرده باشند . ما را چندان از شراب خوردن افتاده است كه پرواى هيچچيز نداريم . هين زود باشيد و كوس حربى فرو كوبيد و ناى رزمى دردميد كه تا سپاه تمام آگاه شوند و حاضر خود باشند .
بيكبار آواز طبل جنگ برآمد . آنكسانى كه درين شبيخون به گمان بودند ، چون طبل شنيدند تحقيق كردند . از جاى برجستند و تيغها بركشيدند و باهم بحرب درآمدند .
قضاى خداى تعالى چنان بود كه چون آواز طبل جنگ برآمد ، آن ده هزار مرد كه در ملاطيه بودند و جمله به شراب خوردن مشغول بودند . آواز كوس و هاياهوى برآمد ، گفتند آيا چه حالست ؟ يكى از برج فرود آمد و از حال معلوم كرد . باز آمد و گفت ايرانيان شبيخون آوردهاند . ايشان چون بشنيدند برجستند و سوار شدند و از شهر بيرون آمدند و از قفاى سپاه درآمدند و تيغها بركشيدند و جنگ درانداختند .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 66
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٦٦