روايت چنين كردهاند كه در درياى محيط گردهسنگ بلند بود ، هموار سر بر فلك كشيده بود و از هيچ طرف راه بالا رفتن و بشيب آمدن نداشت ، از گدار و راه كشتى و غيره دور بود ؛ بر سر آن كمرسنگ دهان غار بود . روحانهء پرى فيروز شاه را در آن غار و بالاى آن سنگ نهاد و چند روزه طعام و شراب و آنچه دربايست بود مهيا كرد و برفت و آن موضع ميان درياى محيط بود و گرداگرد آن موضع جزيرهاى بسيار بود .
اما مؤلف اخبار چنين روايت مىكند كه از آن طرف چون قابوس حرامزاده با پروانهء ملعونه و جمعى از خدمتكاران قابوس بشتاب تمام روى را بقصر زر نهادند كه فيروز شاه را با مهلقا هر دو را بيكجا بگيرند ، چون لشكر ياغى بدان قصر درآمدند ، هيچ كس در آن قصر نبود ، اما اسباب عيش ايشان جمله حاضر بود . قابوس گفت اى پروانه كجاست آنچه گفتى ؟ پروانه گفت اى دريغا ! مگر خبردار شدهاند و گريختهاند ! اينك اسباب عيش ايشان حاضر است و ايشان گريختهاند ! قابوس درماند كه چون كند ، چون موجلكه « 1 » داده بود كه اگر مهلقا را بگيرم هرچه خواهم با او بكنم و اگر اين قصه دروغ باشد سر او از آن ملك خناس باشد ، چون كسى را نديد ، مصلحت در آن ديد كه پروانه را بكشد و پيش عم رود و بگويد كه اين غمازى پروانه كرد و دروغ گفت ، از دشمنى كه با مهلقا داشت اين دروغ را برو بست ، و من بقول او اين كار كردم ، چون تهمت نهاد او را كشتم و عذر خناس بخواهم .
اين انديشه كرد و بعد از آن رو به پروانه كرد و گفت اى رعناى دروغگوى ! اين چه بود كه تو كردى و دروغ چنين گفتى و مرا در ورطهء بلا انداختى ؟ پروانه گفت من دروغ نگفتم راست گفتم اما تو تعلل كردى ، ايشان جستند . قابوس گفت اكنون فايدهيى نيست اما جزاى تو كشتن است كه چرا غمازى كردى و چنين فتنهيى برانگيختى . پروانه گفت از بهر تو كردم ، چون پيش تو هيچ منت نبوده است ديگر نگويم . قابوس گفت حاليا ترا هلاك كنم و جزايت بدهم كه تا ديگرانرا عبرت باشد .
هامش
( 1 ) - از كلمهء مغولى « موچولكا » يعنى تعهدنامه .