مرا اجازت بده تا بروم و مهلقا را با آن آدمى را بگيرم و هر دو را بر تو بيارم . ملك خناس گفت ترا اجازت دادم ، اگر تو آنچه گفتى چنان كنى من مهلقا را به تو دهم تا هرچه خواهى با او بكنى و اگر دروغ باشد تو لايق چه باشى ؟ قابوس گفت سرم از آن تو باشد ، اگر مرا بكشى هيچ كس خون من از تو طلب نكند . ملك خناس گفت قبول كردم . آن جمع جنيان كه آنجا حاضر بودند بر آن سخن گواه شدند .
قابوس بيرون آمد و رو بسراى خود نهاد كه تا جمعى را بردارد از خدمتكاران خود و بسر وقت مهلقا و فيروز شاه رود .
اما مؤلف اخبار و گزارندهء داستان چنين روايت مىكند كه از خدمتكاران مهلقا يكى در مجلس بود ، چون مقالات قابوس را با ملك خناس بشنيد و معلوم كرد ، در حال و ساعت بيرون آمد و راه فلك گرفت و رو بقصر زر نهاد و مىآمد تا برسيد .
هفت شبانهروز بود كه مهلقا و فيروز شاه و روحانه بعيش مشغول بودند و پرواى كس نداشتند و مى لعلى در جام ياقوتى مىكشيدند و گوش به عود و چنگ داشتند و از عالم و هرچه دروست فراغت داشتند . گمان چنين داشتند كه پروانه بكارى رفته است ، هيچ گمان به غمازى او نداشتند كه آن پرىزاد بيامد ، به تعجيل تمام و آن قصه را از اول تا آخر بگفت ، و گفت هماكنون قابوس بگرفتن شما مىآيد .
روحانه چون اين سخن بشنيد متغير شد و آنچه شنيده بود در گوش مهلقا بگفت .
آه از جان مهلقا برآمد و گفت اى خواهر تو غم جان اين جوان غريب بخور كه من رفتم و ناگاه از پهلوى فيروز شاه غايب شد . و آن مطربان و آن دختران غايب شدند و بيك لحظه پراگنده شدند . فيروز شاه عجب ماند ، روبهروحانه كرد و گفت اى خواهر شما را چه حال است كه مجلسيان پراگنده شدند ؟ روحانه ترنجى از زر سرخ بدست فيروز شاه داد و گفت اين ترنج را بوى كن تا بگويم كه چه بوده است .
فيروز شاه آن ترنج را بستد و بوى كرد ، بيهوش شد ، روحانه در حال فيروز شاه را در ربود و ناپيدا شد .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 739
مساهمون: مولانا محمد بن احمد بيغمى
ص٧٣٩