تخطي إلى المحتوى الرئيسي

داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 738

مساهمون:

ص٧٣٨
ايشان بودم چون از درد دل تو و بىالتفاتى مهلقا معلوم داشتم ، بشتاب تمام آمدم و ترا آگاه كردم . اكنون برخيز ، اگر كارى مىتوانى كردن بكن كه وقت كار است ! قابوس گفت دروغ ميگويى ! چون او را ميخواهم و ترا نمىخواهم تو آمدى كه مهلقا را در نظر من بىقيمت كنى و خود را در پيش من ور كار كنى . پروانه سوگند ياد كرد و گفت اگرت باور نمىشود برخيز تا ترا ببرم بسر وقت ايشان تا هر دو را بيك‌جا بگيرى . قابوس چون تمام معلوم كرد ، بغايت خرم شد و پروانه را در كنار گرفت و ببوسيد و گفت اگر اين سخن راست باشد « 1 » من داد دل خود را از آن رعنا بستانم و هرچه دل تو خواهد چنان كنم و ترا عزيز دارم و من بعد دوست و دلارام من تو خواهى بودن . پروانه گفت برخيز تا برويم . قابوس گفت چون چنين است مصلحت در آنست كه اول پيش ملك خناس رويم و با او اين قصه را بگوييم و بعد از آن باستقلال تمام بسر وقت ايشان رويم . پروانه گفت ايشان تا ده روز ديگر در قصر خواهند بودن و از تمام عالم فراغت دارند . بعد از آن قابوس ديو برخاست و رو به ايوان ملك خناس كرد ، چون برسيد خناس جنى بر تخت نشسته بود و امراى دولت او در گرد تخت قرار گرفته ، بعظمت تمام ، كه قابوس درآمد و در پيش ملك خناس خدمت كرد . ملك خناس قابوس را گفت كجا بوده‌اى و بچه كار آمده‌اى ؟ قابوس گفت به خدمت عم بزرگوار بكارى آمده‌ام ، اگر اجازت باشد بگويم . ملك خناس گفت بگو ! قابوس گفت ازين بدتر چه باشد كه مهلقا نام شاهان كوه قاف را بر خاك انداخت و از تو كه پدر اويى شرم نداشت . اكنون با آدمىزادى در قصر زر بعيش نشسته است و ترك نام و ناموس كرده است ! ملك خناس گفت كه دروغ ميگويى ! چون تو او را ميخواهى و من به تو نمىدهم ، اكنون برو بهتان مىنهى و ميخواهى كه او را بدنام كنى . قابوس گفت شاباش اى ملك ! مهلقا در قصر زر با بيگانه‌يى بعيش نشسته است ، من از غيرت و حميت خويشى آمده‌ام تا ترا خبر كنم ، تو جواب من چنين ميگويى ؟ اكنون
هامش
( 1 ) - در اصل : باشد كه .
داراب نامه ( فارسى ) — صفحة 738 | مولانا محمد بن احمد بيغمى