اما مؤلف اين داستان چنين روايت مىكند كه از خدمتكاران مهلقا دخترى بود كه عظيم محرم مهلقا بود ، او را پروانه نام بود و اين پروانه قابوس ديو را كه عمزادهء مهلقا بود دوست ميداشت و قابوس او را نمىخواست و قابوس مهلقا را دوست ميداشت و دايم پروانه در انديشهء آن بود كه مهلقا را در دل قابوس سرد كند و خود را در نظر او درآرد . آن « 1 » حرامزاده دايم درين فكر مىبود ، چون ديد و معلوم كرد كه مهلقا با ديگرى خوش برآمد و از قابوس فراغتى دارد ، با خود گفت اين عظيم كاريست كه مهلقا در پيش گرفته است ! البته اين راز روزى آشكارا خواهد شد ، هركس كه درين ميان بوده باشد در محل خطر خواهد بودن . پس مصلحت در آنست كه من زودتر اين خبر را بقابوس برسانم تا هم مهلقا را در نظر قابوس خوار « 2 » كرده باشم و هم خود را در پيش او بر كار كرده باشم و هم ملك خناس را خبر كرده باشم .
آن حرامزادهء دغل و آن ملعون جعل ، پروانهء پرى ، چون مجلس را پراگنده ديد پنهان از چشم حريفان از آن قصر بيرون آمد و در حال راه شهر پريان در پيش گرفت و بشتاب تمام روان شد و ميرفت تا به شهر پريان رسيد و در حال پيش قابوس آمد .
قابوس ديو آن حرامزادهء پر غريو نشسته بود و در انديشهء وصل مهلقا بود كه من خود را بوصل او چون برسانم كه ناگاه پروانهء پرى آن غماز سرسرى از در حجرهء قابوس درآمد و بر قابوس سلام كرد . قابوس گفت اى پروانه كجا بودهاى و بچه كار آمدهاى ؟
پروانه گفت اى قابوس من عاشق توام و تو عاشق مهلقا و مهلقا را زهره از تو ميرود .
تو در فراق نشستهاى و او با ديگرى خوش برآمده است و ترا در فراق خود گذاشته است و [ به ] من كه ترا بجان خواهانم هيچ التفاتى نمىكنى . قابوس در غضب رفت و گفت اى رعنا تو چه ميگويى ؟ چنان بگوى كه بدانم چه ميگويى ؟ پروانه گفت چه ميگويم ؟ گوش به من دار تا بگويم . بدان و آگاه باش كه محبوبت مهلقا در قصر زر با آدمىزادى با روحانه [ و ] با چند دختر ديگر بعيش نشستهاند . من نيز در پيش
هامش
( 1 ) - در اصل : چون .
( 2 ) - در اصل : خار .