در فراق خود سوزانيدم ، نه من از حال ايشان خبر دارم و نه ايشان از حال من آگاهى دارند و آنچه درين مدت در عالم پيدا كردم مىترسم كه بدست دشمنان افتد . اين گريهء من از بهر آنست و اگرنه مرا چه حد آن باشد كه شاهزادهء كوه قاف سايهء دولت بر سر من اندازد و مرا به خدمتكارى خود قبول كند . روحانه گفت اى شاهزاده تو چند روز ديگر با شاهزاده مهلقا بساز و مجلس مهلقا را غنيمت شمار كه تا ملك خناس جنى و قابوس زندهاند شما از هم كام نمىتوانيد يافتن . حاليا اين نوبت يكديگر را ديديد و بيگانگى « 1 » از ميان شما برخاست « 2 » ، با هم عهدى و قولى بكنيد تا شاهزاده اجازت فرمايد كه تا ترا به سپاهت برسانيم كه آنچه گفتى راست گفتى كه دوستانت از دشمنان عظيم بزحمتاند و آوازهء نابودن تو در عالم افتاده است و دشمنان از هر طرف خروج كردهاند ؛ پدر و مادرت شبوروز در فراقت گريان و نالان و سوزانند ، ترا ببريم تا جواب دشمنان بگويى و دوستان تو معلوم كنند كه تو زنده و بسلامتى ، تا ديگر تقدير خداى تعالى چه خواهد بودن ؟ بيت :
ما ميگوييم و ديگران ميگويند * تا خود فلك از پرده چه آرد بيرون
حاليا وقت را غنيمت شمريد كه خوش وقتى و نيكو دميست ، چنانك عاقلان شيرين سخن ميگويند ، شعر :
آدم بچه را حديث آدم نرسد * آن آدم را حديث اين دم نرسد
صد آدم و آدمى و آدم بچه را * دل خون شود و يكى بدين دم نرسد
فيروز شاه خرم شد و از شادى خواست تا دست مهلقا را ببوسد . مهلقا دست در گردن او انداخت و او را ببر خود كشيد تا يكديگر را ببوسيدند و مطربان در ساز زدن كوشيدند و بعضى برقص درآمدند . مجلس گرم شد ، مى گلگون در جام بلورين مىخوردند تا مست شدند و دست در گردن هم درآوردند و در خواب شدند و بعضى در آن قصر پراگنده شدند .
هامش
( 1 ) - در اصل بيگانى .
( 2 ) - در اصل : برخواست .